پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



3 شعر از مصطفا فخرایی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

1

 

در شمارش مورچه‌ها منفی‌ام

در رفت و برگشت‌هایی که توضیح می‌خواهند

چه تلفنی چه سیب‌هایی که در گونه‌هایت مجاورند

دست دیگر به رویاها خوش آمد می‌گوید

وقتی شفای سرم در دانشگاه بوعلی گم شد

دم دمای توست که پیداشان می‌شود

برگردم به دوباره

به مرگ که پرسش‌هایش در ترافیک‌اند

و زبان در غیابش روزهای درازی به کوچه آورده

به جهت‌هایم در چهار رونوشت

در دروزهایم که جامع‌اند در افزایش

لرزش دستم برای زلزله ناچیز است

اشاره‌هاش همین‌جا می‌مانند در کنار لغزندگی

از خصایص موهات اسب‌زاده می‌شود در باد

و پنکه‌ای که کلمه ندارد برای توقف

قایقی است در سرگیجه‌هام

به شکل توپی فشرده در مشت

جنونی در منقارش حباب تولید می‌کند

استرس‌های تو ناخن می‌جوند در کوتاهی

شعله‌ای در شکل چشم‌های تو پنجره دارد

و دست‌هام در گرفتن تو محواند

افتادم از بالای مهتاب

به حوضی که پاکش کرده بود نقاش

 

 

2

 

بروم به اکتشاف سایه‌ام بر دیوارغار

با قایقی که در صدایت اتاق گرفته برای خود

بعد از وقوع یخ‌بندان

از پشت ابرها

سر از پنجره بیرون می‌آورم با تمام استخوان بندی‌ام

به آبیاری چهره‌ات در جغرافیای ماه

جانگی نمی‌شود این غار

خانگی نمی‌شود این سایه

سیاره‌ای متمایل به جانبت

در علفزار دعای گم‌شدگی‌ات را بچینم

مجسمه‌ای سنگی سرجای خودم

از لبخندهایت کنارم عکسی بگیری

آویزان دیواری که در فاصله‌ات بالا رفت

کسی در مداوایم گنبدهای نمکی جا می‌گذارد

دست کسی با پاروهایش ساحلی نمی‌شود

با فنجان شکسته‌ای تکه‌هایم را به خانه بردم

و چون ستاره‌ای دندان‌هایم را در گودی دستانم خاموش کردم

در چاردیواری‌ام بادکنکی گیج

به دنبال نخش رنگ به رنگ می‌شد

 

 

3

 

سکونت تو در گوشه کم‌کم بزرگ می‌شود

رفته‌ای در قلبت

از قبل از این که در نامت دست و پا بزنی

قبل از تهیه‌ی عروسک‌ها

از صخره‌ها بر می‌گردم با پیراهنم

سنگی که بر پشت دارم بر زمین بگذارم

در سوال‌های عمیقم شنای ماهی‌ها شروع می‌شود

با زبان باد و نثری روان کامل می‌شوی

در دنیای خودت ماه‌ها ماه خودت باشی

می‌آیی کنار دست رنج‌هایم سنگ‌ها را تحقیر کنی

باید در ناهمواری‌های راه‌ها کوه نورد راه‌ها شوی

و قایقی شناور در شبانه‌هات

به آب‌های خودش هدایت کنی

در دستم صدای عصای دستم باش می‌آید

حالا نوبت توست

سنگی را که بر پشت زمین گذاشته بودم برداری!

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید شعر شهر (بندر) دیّر : 3 شعر از مصطفا فخرایی