پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



Selection of Masoud Ahmadi’s Poems - 2

  • مشاهده در قالب پی دی اف

Sellection of Masoud Ahmadi’s Poems

Translated By Mansoureh Vahdati Ahmadzadeh

 

The Bench


In the garden of my city

the bench is waiting seriously in the rain

breathing an aloud sigh from its heart

 

A passerby comes from afar

dumb and unknown

his feature in the rain

گزينه یی از شعرهاي مسعود احمدي

به انتخاب و ترجمه منصوره وحدتي احمدزاده

 

نیمکت


نیمکت در باغ شهر من

زیر باران همچنان در انتظاری سخت

می کشد آهی بلند از دل

 

عابری از دور می آید

گنگ و نامعلوم شکلی پوده در باران

A passerby comes from afar

dumb and unknown

his feature in the rain

The gloomy bench

:opens its arms

perhaps it is the one

who comes along the rain

 

The passerby is passing

as crestfallen

 

In the garden of my city

the bench breathes an aloud sigh again

for its burn of separation.

 

 

Party


She died

as smiling

 

who knows?

perhaps at the last breath

she was going to a party

with a georgette dress

and patent leather shoes.

 

 

Don Quixote


It was near to loss this morn too

also the crow that was lingering on

I pick up the receiver and listen

to an angel dictating a poem

 

You know

year after year

I have kept distance

both from Robin Hood and Che Gue Vara

and for some time I am looking at you from afar

and keeping a close eye on things

as though they did not exist at all

for example

to this ashtray that catches the light and reflects it

so giving me all of its shiny shape

or to this felt- tip pen

doing its duty well

even in rocky lines

 

By the way

why do you take neither umbrella nor raincoat

and what do you want to do

with a lot of words you take?

have you hear not

of the smallness of this house

or my impatient?

 

You see

you reach not to the beginning of lane yet

the persimmons ripe

and the crow's sound

becomes shiny like itself

 

I must say this also

whenever I approach to these years' messengers

and away from myself

Don Quixote comes

and soon returns in to the same thick book.

 

 

And She Said Not, Not Now, Let it be for Tomorrow


Where were you

that you were not

when I was very fresh and green

the rain was heavy even in summer

and in my nose

there was nothing

but the scent of violet

acacia's fragrance even in winter

 

No you were not

when I was Tarzan, Robin Hood

or one of The Three Musketeers

I was Zapata

Spartacus, Che Gue Vara, Victor Jara

and a man in a cage

that every night

a white horse was passing through his nightmare

 

Where were you

that you were not

when I reached at two step distance of my maturity

one step of now

and still

my hair wasn't grayish

my words so straight

Why did you go?

where?

specially now that

I have competition with god

friendship with myself

chitchat with rain, tree, angels

and a secret

that should be tell only to you

who said I love you

but said not, not now, let it be for tomorrow.

می گشاید بازوانش را

نیمکتِ دلتنگ شاید اوست

کامدستی همره باران

 

می رود عابر

همچنان سر در گریبان اش

 

نیمکت در باغ شهر من

می کشد بار دگر آهی بلند از سوز هجرانش

 

 

 

 

 

 

 

میهمانی


لبخنده بر لب

چشم از جهان فرو بست

 

که می داند

شاید به واپسین دم

به میهمانی یی می رفت

با پیراهن ژرژت و کفش های ورنی

 

 

 

دن کیشوت


چیزی نمانده بود که ابن صبح نیز از دست برود

با کلاغی که پا به پا می کرد تا گوشی را بگذارم و به فرشته یی گوش دهم

که شعری را تقریر می کند

 

می دانی

سال هاست

هم از رابینهود فاصله گرفته ام هم از چگوارا

و مدت هاست که از دور به تو نگاه می کنم

و از نزدیک به چیزهایی که انگار از اول نبودند

مثلاً

به این زیر سیگاری

که نور را می گیرد و ول می کند تا همة شکل شفافش را به من ببخشد

یا به همین رواننویس

که در سطرهای سنگلاخی نیز وظیفه اش را خوب انجام می دهد

 

راستی

چرا نه چتر بر می داری نه بارانی

و با این همه حرف که بر داشته ای می خواهی چه کنی

مگر از کوچکی این خانه بی خبری یا از تنگی حوصله من؟

 

می بینی

هنوز به اول کوچه نرسیده ای که خرمالوها می رسند

و صدای کلاغ مثل خودش براق می شود

 

این را هم بگویم

هر وقت که به پیغمبران این همه سال نزدیک می شوم و از خودم دور

دن کیشوت می آید و زود بر می گردد به لای همان کتاب قطور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و نگفت حالا نه باشد برای فردا


کجا بودی که نبودی

وقتی من خیلی تازه بود و تر باران حتا در تابستان جرجر

و در دماغم

در چله زمستان هم نبود جز بوی بنفشه عطر اقاقیا

 

نه نبودی

وقتی تارزان بودم

رابین هود یا یکی از سه تفنگدار

زاپاتا بودم

اسپارتاکوس    چگوارا     ویکتورخارا

و مردی در قفس

که هر شب اسبی سفید از وسط کابوسش می گذشت

 

کجا بودی که نبودی

وقتی به دو قدمی بلوغم رسیدم به یک قدمی الان

و هنوز

موهایم فلفل نمکی نبودند حرف هام این قدر سر راست

برای چه رفتی کجا؟

بخصوص حالا

که من با خدا رقابتی دارم با خودم رفاقتی

گپ و گفتی با باران درخت فرشته ها

و سری

که فقط با تویی باید گفت که عاشق توام را گفت و نگفت

حالا نه باشد برای فردا

نظرات  

 
0 #1 محسن.ت 1390-01-03 03:15
درود آقای احمدی.مبارکه!من دیر خبر شدم.خیلی خوبه خوشحال کننده س.پیشنهاداتی برای بهتر شدن گرافیکش دارم که سر فرصت بهتون می گم. زنده باشید و پیروز.همیشه سر می زنم.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید ترجمه شعر به انگلیسی Translate to English : Selection of Masoud Ahmadi’s Poems - 2