پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



شعر

و نگفت حالا نه باشد برای فردا

  • مشاهده در قالب پی دی اف
 

کجا بودی    که نبودی

وقتی

من خیلی تازه بود و تَر    باران حتا در تابستان جَرجَر

و در مشامم

در چلۀ زمستان هم نبود جز بوی بنفشه    عطر اقاقیا

 

 

نه     نبودی

وقتی تارزان بودم

رابین هود   یا یکی از سه تفنگدار

زاپاتا بودم

اسپارتاکوس    چه گوارا    ویکتورخارا

و مردی در قفس

که هر شب    اسبی سفید از وسط کابوسش می گذشت

 

 

کجا بودی    که نبودی

وقتی

به دو قدمی بلوغم رسیدم     به یک قدمی الان

و هنوز

موهایم فلفل نمکی نبودند    حرف هام این قدرسرراست

 

 

برای چه رفتی    کجا

به خصوص حالا

که من با خدا رفاقتی دارم     با خودم رقابتی

گپ و گفتی با باران     درخت     فرشته ها

و سرّی

که فقط با تویی باید گفت که عاشق توام را گفت و نگفت

حالا نه    باشد برای فردا

 

خرداد1383

 

 

و اگر تو نبودی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

وای

اگر پنجره نبود    پسکوچه

کوچه    خیابان    پیاده رو

قیل و قال مشتی بچه که هی ضخیم می شود    هی نازک

و جاده یی

که از پارسال در حافظۀ هر دو مانده است

 

 

این یکی دو درخت    بالکن رو به رو

آن بند رخت و حوله یی زرد که بر آن تاب می خورد    آفتاب

و بارانی

به وقت و متناوب    یا بی وقت و یکریز

که تکه یی از فصل را خیس می کند     حتا این قطعه از تابستان

که حالا

پهلوی دو سه جلد لغتنامه است    در شیشۀ روی میز

 

 

وای

اگر گاهی

هوا ابری نمی شد    فضا مه آلود

خیابان محو    شکل اشباح همه شبیه هم گنگ

و بی شکل

هیکل این اتاقک تلفن

با مردگانی که برای وراجی به صف ایستاده اند

و اگر

تو نبودی

با همین نگاه تر    صدای مرطوب

تن پروپوست زیتونی    موی سیاه و مردمک های قهوه یی

و آن آه

که ملک را حالی به حالی می کند    من را زیرو رو 

 

خرداد1384

با تو، بی در كنار تو

  • مشاهده در قالب پی دی اف

اين لحظه ها

كه بی در كنار تو    با تو می گذرند

چه سر شارند    چه لبريز

از بارانی ولرم

نه فقط بر اين كنج از پائيز

يا تنها

بر نور چراغ

كلمات و دست     حواس و خرده ريزه های روی ميز

و يا حتا

بر ضربان نبض من

كه هی بالا می رود    بالاتر    از تَر تا خيس

 

 

می بارد

بر اين حرف ها نيز

كه اغلب تو می زنی     می زنی به وقت

« بلند شو

پنجره را ببند     پرده را بكش     بكش دراز

پهلوی روحم     كنار تنم »‍‍

 

 

اين لحظه ها

كه با تو     بی در كنار تو می گذرند

چه سرشارند    چه لبريز

از نبود مرگ و مردگان    از بود جسم و جان    از حضور فرشته ها

 

مهر1387

تهران - شهرزیبا

 

 

 

قاب عكس

  • مشاهده در قالب پی دی اف

بيرون زديم

تا اواسط اتاق     تا ميان پرزغروب

 

درخت

هنوز آن جا بود

كنار تخت     جنب باران      نزديك رخت های  ولو

و هنوز     از قاب

صدای قلب فرشته ها می آمد    زمزمۀ ملايك     عطر خدا


افق

باز هم زرد بود     كمی كبود و اندكی نارنجی

كه اتاق تنها شد

باران جرجر    عكس دوباره رنگی

 

چه كسی

چای را دم كرد    كی چه وقت ميز را چيد

اين دمپايی ها كی جفت شدند     اين گلدان ها چه موقع پر از رازقی

و چه كسی

موی مرا مرتب كرد    گيسوی تو را شانه     و اين شمع ها را روشن

و روشن

چراغی را كه در آسمان پنجره است    دردو قدمی ما      پشت شاخه های بيد
 
 
مهر1386
تهران - شهرزیبا

عین این فنجان، مثل این خودکار

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

 

عین این فنجان     که جان می گیرد

هر وقت

كه به دست می گيری     می گيری ش نزديك لب ها

من يكه ام

تنها     منحصر به فرد

و آن مرد

كه ابداً از بدن عقب نمی افتد     كه نيفتد از چشم خودش حتا

 

تا در بغل نگيريم     نگيريم محكم

كم می آوری

كه اسمم را بياوری در جملات ساده     پشت فعل های مفرد

 

وقتی

كه پشت ميز می نشينی

تا با كلمات وربروی     بروی به سمت خودت

مثل اين خودكار

كه كار را آسان می كند     از حظ لمس تنش تو را سرشار

من يكه ام

تنها     منحصر به فرد

و آن مرد

كه فقط برای لنگه كفشی از بلور

به قرون ماضی می رود و راضی بر می گردد و می گردد به دنبال تو

 

آذر 1386

 
شما اینجا هستید شعر من