پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



شعر

اما مرگ

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مرگ

از من ترسی ندارد

که دارد

در کوچه پابه‌پا می‌کند     سیگاری دود

 

من

فعلاً جلوی پنجره ایستاده‌ام

رو به خیابان

چشم به راه هر دو     یعنی باران و تو

 

حالا

نسیم باد می‌شود     زمزمة پرندگان پراکنده

و در من

این فکر پیدا

که مردن چه آسان است     چه دلپذیر

برای مردمی که

نه راهی به پیش دارند     نه به پس

امروز یکشنبه چهارم فروردین است

  • مشاهده در قالب پی دی اف

این آسمان ابری و این پنجره

فقط به درد با تو بودن می‌خورند

این بزرگراه

درختان سرسبز دوجانب آن     این شکوفه‌ها و احتمال آمدن باران

 

خیابان

بی تو

تنها گورستانی‌ست

با نعش‌ها و نعش‌کش‌ها     پدران و پسران همه همشکل و همه دلال

زنان بی زبان     دختران بی‌چهره

 

امروز یکشنبه است

چهارم فروردین یکهزار و سیصد و نود و دو     و بیش‌تر تکه‌یی از گذشتة دور

 

گور

مگر چگونه است     گورستان به چه طرز

و ترس و لرز

از هضم در حجم خاکستریِ لرزانکی بی‌شکل؟

مرد این عاشقانه‌ها که می‌نویسی...

  • مشاهده در قالب پی دی اف

با این آفتابِ بعد از باران

که با خود به همه‌جا می‌بری     با این درخت‌ها و بوته‌ها که حتی به قطار

چرا

نه رنگین‌کمانی هست     نه پرنده     نه پروانه

 

از این پنجره

که همیشه با توست     در هر کجا

چرا

نه چناری برهنه پیداست     نه سرو صنوبری سرسبز

و نه کوچه‌یی

که عشاق دزدانه از آن عبور می‌کنند     یا دخترکانی در آن دوچرخه‌سواری

 

مرد این عاشقانه‌ها که می‌نویسی

چرا

نه چهره دارد     نه قد و قواره     نه حرفی برای گفتن

و چرا

چه آسان به هدر رفت، چه بی‌باران

  • مشاهده در قالب پی دی اف

گفتی می‌آیی

که با من سوار شدند و پیاده

و آمدند

با آسانسور     تا بخش قلب     تا اتاق انتظار

 

پزشک گفت

«پرهیز کنید

از اشتیاق     از هیجان     از اضطراب و اضطرار

و فعلاً

برای چند ماهی     این داروها را تکرار»

 

ابرها

با من برگشتند

تا داروخانه     تا خانه

و بعد

فقط هنوز عاشق توام

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

من را نیز

دارد از پای می‌اندازد     می‌اندازد از ریخت

این بی‌دردی و بی‌عاری

نیرنگ و ریا     این لجن منتشر و در همه‌جا جاری

 

پهلوان نیستم

قهرمان     یا یکی از بقیه برتر     از همه سَر

 

پس

تا با اشتیاق

به آن طرف بود نرفته‌ام     نرفته‌ام تا ته نبود

با جعبة خالی دیازپام در دست

ردِ طنابی بر گردن     یا با مغزی متلاشی بر کف حیاط

پشت به مرگ دویدن

  • مشاهده در قالب پی دی اف

برای من

یک جاده بس است

درختان دوجانب آن     نم‌نم باران

و گرمای دست تو بر بازو     بر شانه‌ام

و همان گفت‌وگوها     بگومگوها

که اغلب

به دوستت دارم‌ها می‌رسند     فقط با تو بودن می‌خواهم را

 

بی با تو بودن را نمی‌خواهم

حتا

در عوض مقام کدکنی

مرتبة فوکو     و آن سکو که حافظ بر آن ایستاده است     الیوت نشسته

درخت و تابوت

  • مشاهده در قالب پی دی اف

در کارخانه

الوار می‌شوند     تخته

نه برای میز و صندلی مدرسه

نیمکتِ پارک     قفسة کتاب و هرچه از این دست

یا برای سرپناهی

در جنگل     ساحل     و هرکجای دیگر

 

درختان را

فقط و فقط برای تابوت می‌بُرند

تا نعش آرمان‌ها بر زمین نماند     جسد آرزوها و کالبد رؤیاها

که آن‌ها از پی هر باران

جوانه می‌زنند     برمی‌خیزند

شما اینجا هستید شعر من