پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



شعر

برای ساكنان فردا و برای هر دو

  • مشاهده در قالب پی دی اف

تا بشود

از اين هوا نگه می دارم

از اين نم نم     درخت های كمی سبز و هنوز نه خيلی زرد

و از اين پلكان باريك سيمانی

كه شيب ملايم خاكريز را سلانه سلانه بالا می رود     می رود تا اول آن زيبايی غريب

كه دست به دست داده اند     داده اند به دست

نرده های يك باغچه

باران

مشتی برگ     يك كلاغ و بشكه يی به پهلو

 

تا تو را

در حظ از اين زيبايی سهيم كنم     خودم را در چشم هات جا

هر قدر كه بشود

از اين جای اين فصل نگه می دارم     می گذارم برای هر دو

تا آن وقت

که بی دغدغه با مردگانت در بيفتی     بيفتی به روز من

لابد عاشقم که...

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

لابد عاشقم

که کلمات فرمان جان را می برند

اگر نه

این پنجره ها تا برابر چشم هات نمی آمدند

با تمامی وسعت     با همة چشم انداز

 

انجیر پیر را نمی دیدی     مردد میان سبز و زرد

و اُخرایی از گردِ راه رسیده را     یله بر لبة برگ چنار

 

نرده ها

کاجستان آن طرف آن ها

و خیابانی

پر از جسد بزک کرده و دکان لبالب از بُنجل

 

لابد عاشقم

که همین حالا کنار توام

لبریز از پاییز

قوارة تو     بُرشی از زمان و رنگ فنجانِ در آفتابِ نیمروز

و گُم در صدات

که حرف های فروغ در آن غلت می خورند     وا غلت

 

آبان 1389

هنوز، از آن روز

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

هنوز

از آن روز     میان تُشک

ردِ اندام تو     لبالب از آب باران

و کنار این برکه

تخم پرندگانی کوچک     لابه لای علف و شبدر

 

هنوز بر پاتختی     کنار وحشت ما

مشتی موگیره     جفتی شانه و یک انگشتر

و پشت در

نجوای آمدگانِ از دیروز     پچپچة رفتگانِ در لباس های به روز

 

من نیز

هم از منجی می ترسم     هم از پسرانِ این همه شبیه پدر

اما نه آن قدر

که از خودم دست بکشم     از تو

و خط بکشم

بر جسمم     جانم     بر هر دو

 

تیر 1389

پشت این دکه

  • مشاهده در قالب پی دی اف

این جا

سایه چنار هست     وزش نسیم و شتکِ فوران آب از فواره های در چند قدمی

 

لیوانی چای

چمنی که چشم انداز را سبزتر می کند     پرندگانی که می نشینند و برمی خیزند

و جای خالی تو

در کنار من     بر لبة جدول سیمانی

 

بی تو

جدا نمی شوم و دور

از هجوم

از کتانی های جامانده در لجنِ جوی     از گورهای فردی و از قبرهای جمعی

و از جمعی

که نه فقط به فرشتگان     که به خدا هم شلیک می کنند

 

پشت این دکه

که وقت و بی وقت به آن پناه می برم

برای من

اردیبهشت است

همتای بهشت     حتی در سردترین فصل سال

اگر که تو

در کنارم باشی

بی واهمه از پشت سر     بی ترس از سایه ستَبر پدر

 

تیر 1389

سه شنبه های ده خط درمیان

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

این کتاب ها را تو آورده ای

این لوح فشردة لبریز از آوازهای زمینی     این زنبق ها و داودی ها

 

کفش های بر پادری مال تواند     روپوش و روسری یله بر دستة صندلی

و این ابرها

که زیر سقف جمع شده اند     بالای تخت و پاتختی

 

گفته بودم

که شب و روز با توام     همة هر روزِ هر هفته

نه فقط

در یکی از یکشنبه های دیر به دیر     یا در سه شنبه یی از سه شنبه های پُر تأخیر

 

هنوز

دستة این فنجان

گرمای دست تو را دارد     شیشه این پنجره طرح چهره ات را در خود

اگر چه

چندین روز از نیامدنت می گذرد     چندین هزار روز از چشم به راهی من

 

من هم

از مردگان وحشت دارم     از غارتگران لحظه لحظة شب و روز

و از این خیابان

که پر از دلال است و آدم لال     لبالب از ناصح و منهی و پاسبان

اما دیگر

با ناگهان کنار نمی آیم

با یکشنبه های اتفاقی     با سه شنبه های ده خط درمیان

و با این تنهایی

که کم کم مرا از تو دور کرده است     از هر دو دورتر

 

تیر 1389

مخاطب

  • مشاهده در قالب پی دی اف

تا ديروز

از ته ذهن بيرون بيايد    بيايد جلوی چشم

با لحظه های چرك

وقت های پر از وحشت     غم نان و دغدغۀ دقيقۀ بعد

تو از راه می رسی     می رسی كنارمن

تا كجايی مرد را بگويی

چای سرد شد     فرصت از دست می رود را

بعد هم

دست به زير زير پيراهنم بلغزانی      لب بر لالۀ گوش

كه من

از همه به تو نزديك ترم را زمزمه كنی     بيش از همه دوستت دارم را

 

تا باز

ديروز از ته ذهن بيرون بيايد     بيايد جلوی چشم

و من

خم بشوم     بشوم لِه

تو از راه می رسی     می رسی كنار من

با مشتی صدا

كلی كلمه     خيلی خيال و اندكی وهم

كه بايد

هرچه زودتر شكل بگيرند      بگيرند مخاطب را

 

مهر 1387

احتمال آمدنِ تو

  • مشاهده در قالب پی دی اف

هيچ كم ندارم

خودم را دارم     ساعت ده دوازدهمين روز از همين پائيز

ميز

دسته يی كاغذ و كلی مداد     خيلی كلمه و مشتی صدا

كه بالاخره

سفيدی ها را مخدوش می كنند

سكوت را خط خطی     مردگان همه وقت را عصبی

 

اين خانۀ امانی را دارم

اين پنجره      و اين خرده ريزها را

كه خوب با هم كنار آمده اند     آمده اند به حرف:

پرده ها

مبل ها و صندلی های جمع و جور

نور      نيم تنۀ گچی گوته      چندين و چند جلد كتاب بعضاً خيلی قطور

 

فردا را دارم

احتمال آمدن تو      بارش باران

و اين مناعت را

كه از همه بی نيازم می كند     جز از تو     از هر دو

 

مهر 1387

شما اینجا هستید شعر من