پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



شعر

چشم و نگاه ندا

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

تازه

می­ توانستم

ساعتی بر پله ­یی بنشینم

تنگ صبح یا عصر     در چند قدمی هفتاد سالگیم

تا با طعم چای

ریخت درخت را مزمزه کنم

شکل گل     رنگ هوا و بوی خاک نمناک را

و گاهی

خاطره­ یی از او را

که دوستش داشتم و می­ گذاشتم

تا ته ذهنم  برود و برگردد

با حرف­ های نا گفته

خواهش­ های پنهان     و حتا با آسمان و بادبادک­ های کودکیم


تازه

می ­توانستم

کمی به خودم گوش دهم     اندکی به صدا­های اطراف

و انتخاب کنم

جیغ زاغ     یا هلهلۀ کودکان در کوچه را

که تو رفتی

با حفره­ یی در سینه     تَرَکی در صدا


حالا

همه وقت تو را می­ بینم     همه جا

با چشمی

که در حدقه چرخید به سوی من     با نگاهی به سمت هر که در خانه نشسته بود


مرداد 1388

* نگاه نو، شماره 82، تابستان 1388، ص 106 

* مجله الکترونیکی وازنا

کوله پشتی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

نه فقط

دفتر و کتاب     برق لب و مداد ابرو

در کوله­ هاشان

کلی رؤیا

خیلی خیال     بی حد امید و بی اندازه آرزو


اگر خیابان

لبالب از آذرخش است     سر ریز باران

در کوله­ هاشان

نه فقط تل و ریمل     آیینه و شانه

قدری آسمان

مقداری ابر     و مشتی خاطره از خشکسالی­ های اخیر


نه فقط

چه و چه­ ها

خرت و پرت­ ها     خرده­ ریزها

در کوله­ هاشان

کنار نجوا     پهلوی زمزمه

خیلی جدل

با خود     با خدا

با مردگان     با پدران و متولیان آسمان


تیر 1388

* مجله ادبی خوانش، شماره 10، زمستان 1388، ص 116 

* مجله الکترونیکی وازنا 

مردم مهر ماه

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

مادرم حتا

دیگر

کفش­های خدا را جفت نمی­ کند

پیراهن پیغمبران را اطو     و گپ و گفت

در بارۀ آنچه

اتفاق افتاد     افتاد مثل بختک روی هر یک از ما


برادرم هم

نه از جمیلۀ الجزایری حرف می­ زند

نه از میدان تیان من     و نه از امثال چگوارا

و حالا

همه سر می­ جنبانند     حتا پسرم

که گاهی

به من سر می­ زد و حرف

از گریه­ های با امروز     از خنده­ های با فردا


من

این سکوت را

به فال نیک گرفته ­ام     به بغضی عظیم

که خیلی

شبیه ابرهای پائیزی­ ست

مثل خودم     لنگۀ مردم مهر ماه


مادرم حتا

دیگر

بر سر سجاده نمی­ نشیند

نه فقط دو زانو جلو­ی خدا

حتا جنب خودش     نزدیک کتاب دعا


مرداد 1388  

* مجله خوانش، شماره 10، زمستان 1388، ص 116 

* مجله الکترونیکی وازنا

ساعت 25 و بعد از آن

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

روپوش کوتاه می ­پوشند

کاپشن

شلوار جین     کفش کتانی

و دور از چشم مردگان شلوارک     بلوز بی آستین


چَت می­ کنند

پشت پلک­ هاشان را گلبهی     یا اناری و زنگاری

همین­ ها

که حالا سکوت را انکار کرده­ اند     خیابان را پر از سرود

و جاری

رودی را که از رگ­ هاشان بیرون می­زند     می­ زند لَبپَر


SMS می­ فرستند­

حتا

برای قربانیان همین چند سال پیش

که وقت واقعه پنج عصر

در میدان انقلاب

خیابان آزادی     راستۀ ولیعصر

همین فرشته­ ها

که ده هر شب از صدای خود بالا می­ روند

می­ روند تا ملکوت

تا خدا     تا ساعت بیست و پنج و بعد از آن


تیر 1388

* روزنامه اعتماد ملی، شماره 985، سه شنبه 13 مرداد 1388، ص 9 

* مجله الکترونیکی وازنا

در زير پوست انگشت های دست چپم

  • مشاهده در قالب پی دی اف

چه فرق می كند

در آشپزخانه باشی     در خيابان     يا در خوابی عميق

 

روز در گذر است

عقربهء ساعت شمار در دو قدمی ده

بوی پائيز با هوا

مربع مشبكی از آفتاب بر سنگفرش اتاق

 

فنجانت را

كنار پيشدستی می گذاری     انگشت اشاره ات را بر نك بينی

تا ذره يی از آواز فاخته هدر نرود     قطره يی از غلغل آب در گلوی قمری

 

چه فرق مي كند

در كجايی     چه می كنی

كنار پنجره

سرت بر شانهء من است

و حظ لمس ركابِ زيرپوشت در زير پوست سرانگشت های دست چپم

 

مهر 1387

 

اين خواستن و اين من

  • مشاهده در قالب پی دی اف

اين پروانه

از كجا پيدا شد     چه طور اين طور كهربايی

كی

بر دستهء فنجان نشست      چه وقت بر ركاب زيرپوش تو

ومن

در كجایاز لبخندت بی دست و پا شدم      درچه جای ازصدات ولو؟

 

اين قاصدك

از كی آمد     و چرا اين قدر زنگاری

تا اول

ناف تو را طواف كند      بعد رد لب های مرا وارسی؟

 

زن

بايد اتفاقی افتاده باشد     نباشد بی وقت

كه تو

هی به مردگانت نهيب می زنی      هی پدرانت را پس

و خط

بر كلمات پوك

حرف های پوسيده     جملات نخنما وصداهای مطنطن

 

اين پروانه

اين قاصدك     اين خواستن و اين من؟ 

 

مهر 1386  

قهوه، نان برشته، نیمرو

  • مشاهده در قالب پی دی اف

پرده را بکشم     بکشم از پنجره کنار  

خلاص می شوم

از شر این همه آدم بی سر     خدای در به در     فرشتۀ بی بال

و از دست خودم

که هی

خودم را می خورم     می خورم به دیوار

 

و اگر

به تو زنگ بزنم     با تو چانه

که هر چه زودتر     همین الان خیلی بهتر،

تا تو

به خودت برسی     برسی به این جا

و تا به وجد بیایی و بیایی به حوالی تن     و با من به بیرون پیراهن

باید مثلا ً

تکه یی از تالاب انزلی را بیاورم به گوشۀ اتاق

با قطعه یی ازعصر     خیلی نیلوفر     کلی برگ شناور

و دسته یی زنجره

که هی

از صدای خودشان بالامی روند     بالاتر

 

پرده را کنار بزنم     بزنم زیر آواز

باز

تو از نفس افتاده ای و افتاده ای به پشت     به پهلو

میان عطر یاس     بوی شببو

و فرشته ها

دارند وان را پر می کنند     ومهیّا

قهوه

نان برشته     نیمرو

 

 

تیر 1383

شما اینجا هستید شعر من