پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



شعر

لنگه جوراب زرد

  • مشاهده در قالب پی دی اف

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

گل های ابریشم     اقاقیای نر     خرزهره های هنوز نه خیلی محتضر

و با این بید مجنون

که اخیرا به بلوغ رسید     به سبز سیر

 

با پنجره ها     بام ها

با حرف هایی که کم تر به یاد می آیند

 

گوشی را نگذار

تا سرفۀ ناودان را بشنوی     عطسۀ گنجشک ها

و آه یکی از مرا که هنوز به فکر توست

 

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

برگ های بعضاً معلق     نیمکت های زمین گیر

و جای خالی آن زن

که جا گذاشت     در کنج ذهن من

نگاهی مورب

لبخندی اریب     و لنگه جورابی زرد

 

 

تیر 1383

باران که نم نم...

  • مشاهده در قالب پی دی اف

 

ابر

که در زیر سقف جمع بشود     بشود کبود

باران که نم نم

و کم کمک     طرح نارونی     زبان گنجشکی     سپیداری

در گوشۀ اتاق

پیدا بشود     بشود پررنگ

آئینه هم

شفاف     پرازدریا

یا لبالب از تالاب     نسیم     قاصدک

من می فهمم

به خودت رسیده ای     رسیده ای به حوالی این جا

 

در راه پله

عطر نسترن نارس باشد     بوی کاج کال

و ارغوان

گل نکرده باشد     باشد مردد

من حس می کنم

تو باز به عقب رفته ای     رفته ای تا شک

و من

باید برگردم و بگردم به دنبال حفره یی در حرف ها     گودالی در نگاه

 

ابر

که در زیر سقف جمع بشود     بشود کبود

و رود جاری در اتاق

خیال من از همه بابت راحت می شود     تنم از هر جهت قبراق

و براق

آن اتفاق که باید بیفتد     می افتد

در اتاق

زیر باران     پهلوی درخت

 

مرداد 1383

ارغوانی شدن

  • مشاهده در قالب پی دی اف

هجا به هجا

روحت را نوازش می کنم     تنت را نیایش

در زیر آن جرجر

که ابداً بند نمی آید     نمی آید به آخر

تا آن دم

که در بوی شببو ولو می شوی     از عالم و آدم بی خبر

 

تا تو

به زیرپوش هات برنگردی     به پیراهن

و نگویی

که ملکوت چه اندازه لاجوردی بود     خدا چه قدر کهربایی

و باز

با تو در ابدیت بودن را می خواهم      ارغوانی شدن را،

این اقاقیا هم

به بیخ خاطره بر نمی گردد     به اول اردیبهشت پارسال

 

هجا به هجا

حرف به حرف     کلمه به کلمه

روح     تن     و صدات را

...

 

آذر 1386

موچین و مداد ابرو

  • مشاهده در قالب پی دی اف



گاهی

تا لبخندی به لب بیاورم     خودم را سر ِحال

حال می کنم

با خرده ریزِ در ویترین ها

در قفسه های همه نما     بر بساط دستفروش

به خصوص

با خرت و پرت های بچگانه     زلم زیمبوهای زنانه :

شانه    تل    بند مو

آئینه جیبی و ریمل    موچین و مداد ابرو

  

گاهی هم

با رشته یی از مه

که در نزدیک     یا در دور

می پیچد

به گِردِ شاخه یی از درخت     به دور ساقه یی از نور 

 

گاهی

تا از پا نیفتم     نیفتم به زیر دست و پا

هی پا به پا می کنم     و نگاه

به خم لبخند تو

که هنوز از دیروز در بیخ آینه است

کنار مردمک های من     پهلوی نور چراغ

اسفند 1384

و همین تنِ تُرد

  • مشاهده در قالب پی دی اف
اتفاقی بودی

که باید می افتادی    تا بالاخره از پا بیفتی

در کنجی از وقت

گوشه یی از سکوت    زاویه یی از ظلمات و جایی از این برهوت

اما

تا کاملا ً نبُری     نبُری رگ هات را

حتا لبۀ لبخند این دخترک

که مزۀ پشمک را در دهان جا به جا می کند    یا طعم یخمک

حفاظ است

دستگیره    نرده یی بر لب پرتگاه

 

اتفاقی بودی

که اگر نمی افتادی     نمی افتادی به تَه مردمک های من

تا با تو

به خودم برسم     برسم به این جا

که خدا

هیچ قرابتی با من ندارد    هیچ شباهتی با پدر

و او چه قدر با این نگاه باریک به تو رفته است

با این صدای ظریف     و با این لبخند نرم و همین تن تُرد

بهمن 1384

کنار خودم، پهلوی تو، جنب بدنم

  • مشاهده در قالب پی دی اف

اگر

 

درختِ هر کجا را به اتاق نیاورم    بارانِ هر وقت را به زیرسقف

و از خیال    تا کنار تخت

یک آبگیر     کلی پروانه    چند تایی بوته و تعدادی قاصدک

چه کنم

که از پا نیفتم    نیفتم به زیر دست و پا 

 

گفته بودم

که در هیچ جای از این هیچ کجا برای ما جایی نیست

و مردگان به روز

هی به رفتگان در دیروز رأی می دهند    هی به اجداد با هنوز 

 

اگر

به گوشه یی از نگاه تو نچسبم    نچسبم به جایی از صدات

یا گیر ندهم

به حاشیۀ رنگ اقاقی    به لبۀ بوی شببو

تو بگو

چه کنم که زنده بمانم

بمانم کنار خودم    پهلوی تو    جنب بدنم

تیر 1384

باید بشکنند، می شکنند

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مو به مو 

با تو نگاه می کنم    رج به رج با تو حظ

از جست و خیز فرشته هایی که به مدرسه می روند

و از این خنده ها

که حباب می شوند     می روند به هوا

 

نگاه نمی کنم

به دلهره ها     ترس ها

و وحشت شان از کلمات ِ در کتاب های درسی

از خط و نشان معلم     از کمبود ستاره های کاغذی در دفترهای مشق

 

حالا

این قهوه را با تو مزمزه می کنم     این سیگار را با تو دود

و ابداً فکر نمی کنم

به آن چه باید باشد     به آن چه باید می بود

و به مرگ این همه برگ

که با رؤیاهام بر اسفالت غلت می خورند    واغلت

 

هر کجا که باشی    گیرم در آن سر دنیا

فقط

با تو مجذوب شکل یک فنجان می شوم     مسحور رنگ یک لیوان

بی آن که فکر کنم

شکستنی اند     باید بشکنند    می شکنند

 

دی 1385 

تهران - شهرزیبا

 

 

شما اینجا هستید شعر من