پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



درك عوامانه از ذهن و زبان يا ترفند فرصت طلبانه؟

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

نگاهي به جريان مصنوع ساده نويسي در شعر

مسعود احمدي

روزنامة شرق، شماره های 1041 و 1043 ، 28 و 31 مرداد 1389

درآمد

تجربه نشان داده است كه هر رويداد مهم و لاجرم مؤثر سياسي، اجتماعي و فرهنگي مبتني بر اقتضائات و مطالباتي تاريخي اجتماعي ست، چنانكه پيداييِ مكتب امپرسيونيسم و مبشران آن كه بنيان گذاران هنر مدرن به شمار مي روند، نه معطوف به ارادة اشخاص كه مربوط به دگرگوني هاي بنيادي تري ست كه نخست انقلاب صنعتي و از پي آن انقلابات آزادي خواهانه يا بورژوا دموكراتيك را با خود داشتند. لذا آن نوآوري‌ها كه در حوزه هاي انديشه و علم و هنر ملاصدرا، شيخ بهايي، عباسي، ميرعماد و كليم و صائب و بيدل نمايندگان بارز آن ها هستند، با توجه به سير پُرگسست تاريخ تحولات اجتماعي اين جاي از جهان، پاي در تغييرات اساسي تري دارند كه خاندان صفوي را بر اريكة قدرت نشاندند1، همان طور كه انقلاب ناتمام مشروطه كه ورود مباحث اجتماعي و سياسي و حتي اقتصادي را به عرصة فرهنگ و ادب به مثابه امري ضروري و ايجابي با خود داشت و حضور و بروز بدعت گذاري مستعد و سختكوش چون نيما را.

اين نه به معناي انكار توانايي هاي فردي و بعضاً موروثي نوادر و نوابغ است،‌ نه به مفهوم ناديده انگاشتنِ جايگاه طبقاتي و موقعيت فرهنگي يي كه اين دسته از انسان ها در آن ها شكل مي گيرند و رشد مي كنند و نه به معني نفي تأثيرات سنن فرهنگ و ادب اقليمي و ديگر جاهاي جهان. پس در پيدايي شعر نو به هيچ روي نمي توان بستر فرهنگي يي را كه بهبود خواهان دوران قاجار فراهم آوردند ناديده گرفت؛ همان گونه كه الزامات انقلاب مشروطه، سنن فرهنگ و ادب بومي، امكان تحصيل در مدرسة سن لويي و فرصت آشنايي نيما با زبان و ادب فرانسه و استعداد و پشتكار آن يگانه را.

در دهة‌ هفتاد گروهي از شاعران جوان و اغلب مستعد و تيزهوش بدون توجه به واقعيات تاريخي و اجتماعيِ زاد بوم خود و متأثر از آراء فلاسفه و نظريه پردازان جوامعي فراصنعتي كه با شتاب به سمت توليد و تجارت اطلاعات مي روند،‌ بعضاً با انگيزه برآمده از شرايط ويژة اجتماعي از جمله تقابل با ذهن و زبان مسلطي كه اقتدار پدران شان را باز توليد مي كرد،‌ پرچمدار جنبش يا به قول آزيتا قهرمان «شورشي ناگزير»2 شدند كه پيشاپيش محكوم به شكست بود اما برخلاف همة انكارگرايي ها و تندروي ها، در بازانديشي به ذهن و زبان مسلط نقشي ايفا نمودند.

در اواخر اين دهه سالمنداني نه چندان مُسن جرياني با عنوان يا اسم بي مسمي و نارساي «ساده نويسي در شعر» به راه انداخته اند كه به زعم اين نگارنده نيز هيچ ضرورت تاريخي و اجتماعي و طبيعتاً هيچ نظرية منسجم و مستدلي پشتوانة آن نيست مگر دستورالعملي ايدئولوژيك يا اغراضی شخصي كه عنوان «ساده نويسي،‌ بازي يا ضرورت»3 را تأمل برانگيز مي كنند؛ همچنين اين سخن گروهي از معترضين را «ما فراگير شدن چنين بحثي را نه در اهميت اين بحث،‌ بلكه در جاي ديگر (جاهاي ديگر!) يافته ايم.»4

تشبث و استناد به تكثر و تنوع نحله هاي هنر مدرن كه فرآورد فردباوري و كثرت گرايي با مدرنيته اند و ناگزير واجد و موجد كثرت طرز فكر و تنوع شيوة نگاه و مآلاً تعدد گونه هاي هنري يي چون نوكلاسيسم، رمانتيسم، سوررئاليسم و...،‌ واضعين و مبلغين ساده نويسي را نه از پريشان گويي هاي پر تناقض مي رهاند،‌ نه از بن بستي خود خواسته و خود ساخته كه در آن گرفتارند. به عصر وابستگي اين مرز و بوم و چرايي پيدايي و پاياييِ گونه هاي هنري با آن نيز پرداخته اند.5

باري، غوغاي رسانه يي اخير و زيان هاي با آن و مترتب بر آن، بالاخره صاحب اين قلم را هم واداشت كه بعد از يادآوري بسيار گذراي چگونگيِ تكوين و تطور شعر فارسي به جاي اغراض و اميالِ در پس اين جريان مصنوع اگر نه به فقر انديشه و فقدان نظريه به سوء فهمي بزرگ بپردازد كه نتايجي چنين اسف بار به بار آورده است.

ساده انديشي و سهل انگاري عامدانه و مؤمنانه يا...؟

نظر به اين كه آقاي محمد شمس لنگرودي به مثابه پيشاهنگ و بدعت گذار با چنين قاطعيتي «من يكي از مدافعان و مبشران ساده نويسي در شعرم»6 خود را بر مي كشند، قبل از مرور شتابزدة روند تكوين و تكامل شعر فارسي،‌ سرآغاز بخش «در آيين و رسم شاعري» «قابوسنامه» را كه قريب به نهصد سال پيش به نگارش درآمده و از منابع در دسترس است،‌ به ايشان و آقاي حافظ موسوي كه هر يك جاي درخور و بايستة خود را در شعر امروز ايران دارند، يادآور مي شوم «و اگر شاعر باشي جهد كن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد. بپرهيز از سخن [غامض] و چيزي كه تو داني و ديگران را به شرح آن حاجت آيد مگوي كه شعر از بهر مردمان گويند نه از بهر خويش. به وزن [و] قافيه تُهي قناعت مكن، بي صناعتي و ترتيبي شعر مگوي كه شعر راست ناخوش بود،‌...»7

از چند و چون شعر ما تا پيش از ورود اسلام به ايران و اختلاط و امتزاج فرهنگ و زبان عربي و پارسي اطلاع چنداني در دست نيست و ظاهراً شعر آن دوره در ترانه هاي عاميانه و سروده هاي هجايي كه گاث‌ها يا گات‌هاي بخشِ «يسنا»ي اوستا از آن جمله اند،‌ خلاصه مي شود.8

با ورود اسلام به ايران و اتخاذ اوزان عروضي از شعر عرب، اولين سروده هاي عروضي به زبان دري پديد آمدند. اشارة پوشيده و هوشمندانة استاد عبدالحسين زرين كوب به ربط بي واسطة محتوي و شكل حتي در آن روزگار،‌ درخور توجه جدي ست «از اشعار فيروز مشرقي و محمود وراق جز بيتي چند در تذكره ها باقي نمانده است و آنچه در تاريخ سيستان از اشعار محمد وصيف سگزي و بسام كورد خارجي و محمدبن مخلد آمده است نيز بسيار نيست... و با اين همه اكثر آنها خاصه آنچه در مآخذ كهنه تر و معتبرتر آمده است نمونة سادگي فكر و بيان محسوب است.»9 نگاه كنيم:

«آهوي كوهي در دشت چگونه دوذا/ او ندارد يار بي يار چگونه بوذا»

حنظله بادغيسي

«اي اميري كه اميران جهان خاصه و عام/ بنده و چاكر و مولای و سگبند و غلام»

وصيف سگزي

«مرغي ست خدنگ اي عجب ديدي/ مرغي كه همه شكار اوجانا/ داده پر خويش كرکسش هديه/ تا بچه‌اش را برد به مهمانا»10

فيروز مشرقي

همين ميراث شاعران ساده فكر و به ناچار ساده نويس روزگار صفاريان و طاهريان كه البته بدون نقص نيست، در دورة سامانيان به شهيد بلخي و رودكي سمرقندي مي رسد كه شعر سيال و روان و به زعم دوستان «ساده»ي آنان زبانزد است:

«مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندي/ كه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندي/.../ ترا سلامت باداي گُل بهار و بهشت/ كه سوي قبلة رويت نماز خوانندي»

شهيد بلخي

«بوي جوي موليان آيد همي / ياد يار مهربان آيد همي/.../ مير سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوي بوستان آيد همي»

رودكي سمرقندي

اگرچه شعر اين شاعران از صور خيال بهره مند است اما در ادامه به شعر مخيل تر و مصورتر امثال ابوشكور مي رسد و به سروده هاي دقيقيِ جوانمرگ كه فرصت نيافت تا به زباني پيراسته و آراسته دست يابد:

«از دور به ديدار تو اندر نگرستم/ مجروح شد آن چهرة پر حُسن و ملاحت/ وز غمزة تو خسته شد آزرده دل من/ وين حكم خدايي ست جراحت به جراحت»

ابوشكور بلخي

«شب سياه بدان زلفکان تو ماند/ سپيد روز به پاكي رخان تو ماند/ عقيق را چو بسايند نيك سوده گران/ گر آبدار بود با لبان تو ماند»

دقيقي طوسي

و اين سير با ورود فلسفه و علم يوناني به اين سرزمين از يك سو، و توجه ويژه به فرهنگ و زبان فارسي و عربي از سوي ديگر،‌ كه رشد انديشه و نهايتاً بلوغ فكر و كمال ذهن و زبان را با خود داشت، ادامه يافت و از پي شاعران برجستة دورة غزنويان كه حكيم ابوالقاسم فردوسي سرآمد آنان است و هم پيدايش تصوف و عرفان، شعر عروضي فارسي در قرون هفتم و هشتم هجري به اوج رسيد كه خواجه شمس الدين محمدحافظ نماينده بي همتاي آن است.

با اين كه در قرن پنجم و بعد از آن امام محمد غزالي نويسندة «تهافت الفلاسفه» و امثال وي راه بر تفلسف بستند و نزديك به ششصد سال تفكر و تأمل فلسفي از اين ديار رخت بربست اما بودند كساني از جمله شاعراني چون حافظ كه از اين امر ممنوع دست برنداشتند. بنابراين، اين سخن گروه معترضين را درست نمي دانم «به گمان ما شعر،‌ شعر است و فقط شعر است كه شعر است!... شاعرش با سواد باشد يا بي سواد...»11

گويا گروه ياد شده آن «فكر عظيم» را كه ابوالحسن نظام الدين سمرقندي قريب به نهصد سال پيش از ملزومات حرفة شاعري دانسته و به زعم من نيز تا هر زمان كه هنر موضوعيتي داشته باشد معتبر است،‌ از ياد برده اند «اما شاعر بايد كه سليم الفطره، عظيم الفكره... دقيق النظر باشد، در علوم متنوع باشد و در...»12

درست است كه كلان نگريِ با ادوار پيشامدرن مضامين معدود و معيني چون مرگ، عشق، بي اعتباري دنيا و... و خواه ناخواه كُلي گويي هاي بسيار مشابهي را با خود داشت اما دو بيتي هاي عاشقانه عارفانة همانندهاي باباطاهر و حتي غزل خواجوي كرماني كجا و غزل سعدي و حافظ؟ اين فاصلة بعيد تنها به واسطة غلظت يا رقت عواطف و احساسات و ميزان توان تخيل و مقدار اشراف بر زبان و ادب فارسي و عربي نيست. بدون ترديد شعوري شورمند كه طبعاً‌ بر دانشي ژرف و معرفتي عميق استوار است در خلق آثار برتر و برجسته دخيل بوده و هست. شاعري كه به شهادت شعرش و روايت همة تذكره نويسان و قضاوت تمامي مؤولين و مفسرين و شارحين،‌ علاوه بر احاطه به علوم عقلي و نقلي، به دانش فلسفي و طبعاً به بينشي ژرف كاوانه مجهز بوده،‌ بايد كه از همة همگنان پيشي بگيرد و محصول كار دراز مدت و مشقت بار خود را اين گونه بستايد «غزل گفتي و دُر سفتي بيا و خوش بخوان حافظ/ كه بر نظم تو افشاند فلك عِقد ثريا را»

پس اين گفتة حيرت آور شاعر ما هم كه تجاهل العارف به نظر مي رسد جاي درنگ بسيار دارد «اما نكتة مهم اين است كه سادگي به معناي ساده لوحي نيست. سادگي به قول حافظ به معناي آسمان هزار نقش است؛ يعني به رغم سادگيِ ظاهري، هر اتفاق هنري در دورن اثر بيفتد مردم در برخورد اول با آن تماس برقرار مي كنند.»13

بگذريم همان طور كه آقاي سعيد سلطاني طارمي متذكر شده اند، آقاي لنگرودي از اين بيت حافظ برداشتي نادرست و خواه ناخواه استفاده يي نابجا كرده اند «چيست اين سقف بلند سادة بسيار نقش/ زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست»14

بي گمان اگر اغراض قومي و بومي و شخصي در برپاييِ اين به اصطلاح جنبش مؤثر نبوده باشند، مردم مورد نظر آقاي لنگرودي، مردم بسيار عالم و تيزهوش مدينه فاضلة دستگاهي ايدئولوژيك هستند كه فارغ از دغدغه هاي معيشتي و شيئي گرداني و مآلاً ابتذال و روزمرگي با اين برهه از روند سرمايه داري جهاني، از كشف في البداهة اتفاقات هنري درون اثر بهره مند و متلذذ مي شوند؛ اگر نه، زمزمة ابياتي همانند «يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور/ كلبة احزان شود روزي گلستان غم مخور» و تفأل با ديوانِ يكي از سرآمدان شعر جهان را به معني فهم و انكشاف و در نهايت ارتباط نمي گرفتند.

به راستي آن مردم در كجاي اين جهانند كه در برخورد اول با اتفاقات هنري درون شعري چند لايه كه صنعت ايهام در آن از بالاترين بسامدها برخوردار است و محصول استعدادي كم نظير، هوشي سرشار،‌ عواطف و احساساتي اصيل و ژرف، جسارت و سخاوتي بي مانند و دانش و بينشي عميق مي باشد و به مدد تسلطي اعجاب آور بر زبان و ادب فارس و عرب در زباني ساختمند و شكيل متجلي شده است،‌ ارتباط برقرار مي كنند؟

شعر سهل و ممتنعي كه عنصرالمعالي نيز آن را توصيه مي كند،‌ از آن امكان يا وسعتي بهره مند است كه هر كس به حد بضاعت خود از آن بهره مي برد. لذا ارتباط بيش و كم مردم با شعر چنان نادره يي نه از طريق ظرايف و دقايق و اتفاقات هنري يي كه در زبان بروز پيدا مي كنند بلكه از راه ارتباطي عاطفي و حسي با روحي بزرگ است كه به هيچ وجه اهل معامله و مجامله نيست و با جسارتي باور نكردني رودرروي ستم و سالوس مثال زدني دورة امير مبارزالدين مي ايستد و به روزگاري سرریز از اسارت و يأس مؤيد اميد است و مبشر رهايي؛ چرا كه آرمان ها و آرزوهاي آن انسان والا همان ها هستند كه مردم در سينه ها پنهان كرده و مي كنند. در واقع شعر خواجه حافظ مدعي عواطف و احساساتي نيست كه در ساماندهي آن سهمي ندارند. «صلاح كار كجا و من خراب كجا/ ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا» اگر آن درّ شاهوار هم مصلحت گرايي بود كه از دور دستي بر آتش دارد و بر سر هر سفره جايي، خالق شعري چنين جهان گير نمي شد كه فردريش انگلس فقط به قصد خواندن شعر او زبان فارسي را بياموزد و گوته متأثر از سروده هاي وي ديوان «شرقي– غربي» را بنويسد؛ نمي توان مثل عوام زيست و مانند خواص خلق كرد. علاوه بر اين، در همين مقدار فهم و ارتباط و التذاذِ عارف و عامي، نه فقط مدرسين، مؤولين، مفسرين و شارحين حتي آنان كه چند صد سال شعرش را در مساجد و بر سر منابر خوانده اند،‌ سهمي بايسته و انكار ناپذير دارند.

لابد آقاي لنگرودي نيز آغاز خطبة معروف و منسوب به بيهقي را به ياد مي آورند «چنان دان كه مردم را به دل مردم خوانند،‌ دل از بشنودن و ديدن ضعيف و قوي گردد كه تا بدو نيك نبيند و نشود، شادي و غم نداند اندر اين جهان»15 و هم این مصرع از آن بيت مشهور را به خاطر دارند «بت پرستیدن به از مردم پرست» و نیز این مصرع از آن بیت معروف را «كار نيكان را قياس از خود مگير»

شايد تا اين‌جا توانسته باشم كه بر خلاف اين تصور و ادعاي آقاي لنگرودي «ريشه هاي ساده نويسي در شعر كهن ما به حافظ و سعدي و در شعر مدرن به... مي رسد.»16 نشان دهم كه اين به زعم ايشان ساده نويسي‌،‌ به ضرورت در قرون اوليه هجري صورت پذيرفته و نه در سده هاي ميانه كه شعر عروضي ما به كمال مي رسد اما با تأكيد بر اين بخش از همان اظهارنظر اعجاب آور ايشان «... و در شعر مدرن به فروغ و البته به سهراب سپهري و بعدتر به حافظ موسوي...»17 لازم مي دانم با توجه به محدوديت صفحات مطبوعات شعر بي پيرايه و آرايه عصر مشروطه را ناديده بگيرم و هم دلايلي را كه حتي مديحه سراي مغلق نويسي چون اديب الممالك فراهاني را به زباني كم تكلف و رسا مي رسانند كه مسمطي با اين ابيات را ماندگار مي كند «افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته/ دهقان مصيبت زده را خواب گرفته/.../ ثروت شده بي مايه و صحت شده بيمار» و ناگزير به شعر شفاف و رواني بپردازم كه شاعران دهه هاي اخير خلق كرده اند و اين مدعا را كه «تلاش من اين بود كه سمبليسم را از شعر فروغ بگيرم و آن را به واقعيت زندگي نزديك كنم»18 به چالش مي كشد:

1. «در اتاق كوچك و غمگين/ مادرم گيسوي سربي رنگ ماتش را حنا مي بست/ آفتابه در كنار حوض/ طشت زنگالود/ استكان هاي نه شسته گوشة ايوان/.../ چشم انداز اتاق كوچك ما بود/...»19 2. «از خانه بيرون مي شويم، پيش از طلوع/ و به خانه باز مي آييم،‌ از پسِ غروب/ گردة ناني مجالمان نداد تا قرص آفتاب را ببينيم»20 3. «پر هايهو/ به جايي پر مي كشند،‌ خيل پرندگانِ هراسان/ بر شاخه ها سپيده و شبنم نشسته است/ و اين صدا/ بايد صداي برگي باشد/ بر پله هاي سنگي ايوان.»21 4. «تنها/ بوي تو مانده است،‌ بر دستة صندلي/ بهار را نگر،‌ در چوب خشك!/ ماه نصفه و نيمه/ ببين، چه مي كند با اين پيالة آب/ و باد/ با برگ هاي شمعداني./ بازي را نگر!/ بادو، ماه و،‌ بوي تو بازيم مي دهند/ و من خرسندم/ چون دستة‌ صندلي.»22 5. «بال مي گشايد كلاغ/ جستي مي زند و مي پرد از سر ديوار/ در سايه هاي عطر ميوة كاج/ تا شنگرف آسمان./ غروب مي رسد/ سيب سرخ را از شاخه مي چيند/ مي بويد/ مي اندازد به دامن پائيز»23 6. «اگر اينگونه مي خواهي آزارم دهي، براي خرده ناني/ عريانم كن/ تا ميان برف/ با پرندگان گرسنه بميرم.»24 7. «خانة قديمي را تنها گذاشتند و رفتند/ با خواب ها و دلتنگي ها/ با اشيايي كه/ همديگر را گم نكردند»25 8. «امروز يك سوسك/ پشت يخچال خودكشي كرد/ ما او را در باغچه دفن كرديم/ و با مرضيه، تمام روز/ گريه كرديم./ غروب،‌ همسايه ها براي ما يك سبد اشك فرستادند/ حالا/ ماه لباس سياه پوشيده/ و چاه، تعطيل است.»26 9. «كشتي كاغذي در باران گير كرد/ چون من، وقتي كه چترم وا نمي شود/ فرفره اي در خيالم مي چرخد/ چرا فقط باران ها و نيزه ها از گذشته باز آمده باشند/ مگر ما و حكايتها/ از گذشته نيامده ايم...»27 10. «مي شود نباشي/ ساعت ها و مدرسه ها زنگ بزنند/ پرده ها و پرنده ها پرپر./ راه خودش را برود/ ميدان خودش را بگردد/ درخت، درخت باشد يا هر چيز ديگر/...»28 11. «چمدان هاشان را بسته اند/ ماشين هاشان را شسته اند/ از كوچه كه بيرون مي روند/ براي هم بوق مي زنند/ زن به راست مي پيچد/ مرد به چپ.»29 12. «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!/ لطفاً ورق بزنيد،‌ بخوانيد كتاب محترم!/ صادق باشيد تا بگويم/ تنها اين عينك، اين عصا/ بوف كور را هدايت نكرده است.»30 13. «از گندمزار صداي بلدرچين مي آيد/ پروانه ها همرهنگ خاك شده اند/ دامنه اي/ كه مِه صبحگاهي را از خانه اش مي راند/ خاطراتم را از ياد برده است»31 

اين نمونه ها گلچين و اتفاقي نيستند و طبعاً مصداق «گاه گردد كه كودكي...» اشعار مجموعه هايي كه اين قطعات از آن ها اخذ شده اند از زباني يكدست و متناسب با مضمون برخوردارند. وقوف به محدوديت صفحات مطبوعات نگارنده را واداشت علاوه بر اين كه از شعرهاي بلند و زيباتر اين دفترها چشم بپوشد،‌ تقطيع پلكاني گزيده ها را رعايت نكند و از آن جا كه تاريخ سرايش بسياري از سروده ها ذيل آن ها درج نشده ناچار ترتيب آوردن اشعار بر اساس تاريخ نشر كتاب صورت پذيرفت.

به راستي اسف بار و حيرت آور نيست كه مدعي بشارت «ساده نويسي در...» با عبور چشم بسته از كنار دستاوردهاي جمع قابل اعتنايي از شاعران دو سه دهة اخير،‌ يك باره وامدار آقاي حافظ موسوي مي شوند؟ زبان كدام يك از نمونه ها غامض و نارساست و كدام شان نمادين (سمبليك) است كه شاعر ما سعي بليغ كرده اند تا سمبليسم را از ذهن و زبان فروغ بزدايند؟ و اگر كسي گفته هاي اخير ايشان را توجيهي براي مصادره بداند، آيا به خطا رفته است؟

حال،‌ بي جا نمي دانم كه نخست با تأكيد بر اين گفته هاي آقاي لنگرودي «آنچه براي من مهم است يكي ظرفيت هاي معنايي و موسقيايي كلمه است،‌ ديگر تركيب كيفيت دو يا چند كلمه است و سوم آنكه آيا وقتي شعر تمام مي شود، صرفاً يك خبر را به ما منتقل مي كند يا پشت آن اتفاق ديگري هم مي افتد»32، «شعر ساده شده است چون سادگي سخت است البته نه ساده لوحي. اينكه شما حرفي را ساده بزنيد و بعداً پشت اش كلي اتفاق بيفتد،‌ به قول حافظ مثل آسمان باشد سادة بسيار نقش.»33 چند نمونه از شعر ادوار مختلف را كنار هم قرار دهيم تا فقط و فقط بر مبناي همين متر و ملاك ها كه ايشان به دست داده اند،‌ ميزان جوهرة شعري يا شعريت آن ها ارزيابي شود:

1. شهيد بلخي، دورة‌ سامانيان «اگر غم را چو آتش دود بودي/ جهان تاريك بودي جاودانه/ در اين گيتي سراسر گر بگردي/ خردمندي نيا بي شادمانه» 2. کليم كاشاني، دورة صفويان «... بد نامي حيات دو روزي نبود بيش/ آن هم كليم با تو بگويم چه سان گذشت/ يك روز صرفِ بستن دل شد به اين و‌ آن/ روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت» 3. محمدتقي بهار، دورة قاجار و پهلوي اول «از ملك ادب حكم گزاران همه رفتند/ شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند/ آن گردِ شتابنده كه در دامن صحراست/ گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند/...» 4. علي اسفندياري (نيما) دورة پهلوي ها «مي تراود مهتاب/ مي درخشد شبتاب/ نيست يكدم شكند خواب به چشم كس وليك/ غم اين خفتة چند/ خواب در چشم ترم مي شكند...» 5. فروغ فرخزاد،‌ دورة پهلوي دوم «من خواب ديده ام كه كسي مي آيد/ من خواب يك ستارة قرمز ديده ام و پلك چشمم هي مي پرد/ و كفش هايم هي جفت مي شوند/ و كور شوم/ اگر دروغ بگويم/... كسي مي آيد/.../ كسي كه مثل هيچكس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسي نيست،...» 6. رضا چايچي، عصر انقلاب «اگر خوابم ببرد/ سپيده مي آيد و مي رود/ آنگاه جيب هايم تهي مي ماند/ و فردا/ در طول همة آن راه پرفراز و نشيب/ گرسنگي بازم مي دارد/ از رفتن» 7. شمس لنگرودي،‌ دوره پهلوي دوم و عصر انقلاب «هي،‌ ماهي سياه كوچولو!/ كه به جنگ نهنگ رفته يي/ باروتت كه در آب نم كشيده پسرم!»

ديگر وقت آن است كه بعد از نگاه به چند شعر آقاي لنگرودي كه از واپسين دفترهاي شعري ايشان انتخاب شده اند، به ختم اين نوشتار نزديك شويم:

الف: از مجموعة پنجاه و سه ترانة عاشقانه (چاپ اول بهار 1383) 1. «سپاسگزارم درخت گلابي/ كه به شكل دلم درآمدي/ چه تنها بودم» 2. «در اشتياق گلي كه نچيده ام/ مي لرزم» 3. «تباه مي شوم/ تو اگر نيايي / گنجي نيافته ام/ در بمباران كور» 4. «قلبم توده يي از بلور است/ مشتي نور و پر/ مي پرسي چگونه تكه يي از نور نوري را پنهان كرده؟ حيرت من هم همين است.»

ب: از مجموعة باغبان جهنم (چاپ اول پاييز 1383) 1. «نه باغبان/ نه رفت و آمد همسايه ها/ نه صداي سگها،.../ هيچكس نبود/ تابستاني شيرين و گرم/ دريغ/ باغي نبود.» 2. «باران/ كه در لطافت طبعش خلاف نيست/ ويران كرده/ لانة مورچگان را.» 3. «تور پوسيده/ تاب اين همه صيد را نداشت/ بايد عوضش مي كرديم/ نخ نما شده بود زندگي.»

پ: از مجموعة لب خواني قزل آلاي من (چاپ اول 1388) 1. «چه انتظار بيهده يي/ كوهي بشكافد و آوار گردد/ فقط بر سر من/ و شما كنارم باشيد و بخنديد» 2. «بعضي چيزهاست/ كه نمي شود كاري كرد/ از هر طرف كه نگاهش كنيد/ گرگ گرگ است/ كبك كبك.» 3. «چه هلهله يى/ مرغ ها/ در جشن سرورشان/ چه مي كنند، چه مي خورند/ ما كه آنها را مي خوريم.» 4. «امروز/ همه جا تعطيل است/ سرم شلوغ است/ دارم به تو فكر مي كنم.» 5. «گنجشك ها لاف مي زنند:/ جيك جيك، جيك جيك/ جيك هيچ يك شان درنيامد/ تو كه دور مي شدي»

ت: از مجموعة مي ميرم به جرم... (چاپ اول بهار 1389) 1. سخت است آدم برفي/ سخت است/ روشنايي روز را دوست داري/ دل دل مي كني نكند بيايد.» 2. «وقت آن است درها را بكوبم/ و شما/ پشت در خانه بمانيد/ تفريح امشب باد هم همين است.» 3. «سگ ماهي– نامي عجيب تر از اين نشنيدم/ سگ ها چگونه حمله نمي برند/ به بخش ماهي شان/ در وقت گرسنگي.» 4. «كوب كوب،‌ كوب كوب،.../ به خاطر چند دانه كرم/ فرصت نداد مژه اي بخوابيم.» 5. «اشاره اش اكنون به چيست/ انگشت اشاره ام/ در مشتم.»

به راستي اين پژوهنده نمي داند نوشته هايي از اين دست را كه نه از جوهرة شعري قابل اعتنايي برخوردارند،‌ نه از آن اتفاق كه شاعر ما كراراً بر آن تأكيد كرده و مي كنند، نه از صور خيالِ بايستة توجهي، نه از ظرايف و دقايق و كاركرد درست زبان، نه از معنا و مضموني عميق و بكر و نه از... را چه بايد ناميد؛ قطعة ادبي،‌ كلمات قصار، لطيفه، چيستان،‌ كاريكلماتور،... يا شعر؟

اين نيز ناگفته نماند كه نويسنده اين بررسي اگر با پاره يي از منتقدين و معترضين كه زبان شعري آقاي لنگرودي را زبان ترجمه و از نوع ناپختة آن مي دانند همدل و همزبان باشد، در مورد فقدان عنصر خيال در همة سروده هاي ايشان با آنان موافقت چنداني ندارد و از قطعاتي در مجموعه هاي «پنجاه و سه ترانة عاشقانه» و «باغبان جهنم» لذت برده است و مايل نيست افزايش ضعف تأليف ها،‌ اشتباهات دستوري، معايب مضموني و ساختاري و... دفترهاي اخير آقاي لنگرودي را به هيچ حساب ديگري جز به حساب پرشِ قلمِ ناشي از شتابكاري بگذارد. لذا ترجيح مي دهد به جاي پرداختن به اين كاستي ها و گلايه از مديران نشر معتبري چون چشمه كه مي بايد صاحب نظراني را به خدمت داشته باشند تا اين پرش هاي قلم را به صاحبان آثار گوشزد نمايند، گزينه يي از گفته ها و نوشته ها و پرسش هاي منتقدين و معترضين را كه بي شك شاعر ما در قبال و در جواب آن‌ها حرف هاي قانع كننده يي دارند، در خاتمه بياورد و به زودي در مقاله يي ديگر به ربط ذهن و زبان، تفاوت زبان متمايز و زبان متشخص،‌ شكل عيني و شكل ذهني و ربط اين ها با ميزان اشراف شاعر و نويسنده بر زباني كه با آن مي نويسد،‌ بپردازد تا نشان دهد كه به راستي شعر در زبان شكل مي گيرد:

1. كسي در تاريخ ادبيات فارسي زبان حافظ را ساده تلقي نكرده است (سعيد سلطاني طارمي،‌ ساده نویسي، يا ضرورت؟، سايت دينگ دانگ)

2. من شعر حافظ و سعدي و مولانا و يا نظامي را اشعاري ساده نمي دانم، شعر اينان در ساختار هنرمندانة خود از تمام توانايي هاي زبان، تخيل و انديشه و عواطف به گونه اي استفاده كرده است كه بيش ترين فرصت را براي تأويل و تفسير پيش روي ما مي گذارد و مي تواند با شوق آفريني و ايجاد سئوال ما را در خلق سهيم كند (آزيتا قهرمان،‌ ساده نويسي به چه معنا...؟،‌ سايت مجلة ادبي پياده رو)

3. اگر تعداد مخاطباني را كه با يك شعر ارتباط برقرار مي كنند، ملاك سادگي شعر بدانيم، تلقي و برداشتي اشتباه است؛ زيرا در اين صورت به اين نتيجه خواهيم رسيد كه مثلاً حافظ شاعري بوده كه ساده مي نوشته؛... (شهاب مقربين، ساده نويسي در شعر امروز، ايسنا)

4. به گمان ما اصلي ترين عنصري كه وجود يا عدم وجود آن شعر را از غير شعر تفكيك مي كند و اين كلاف سر در گم را مي گشايد عنصر «خيال» است. خيال و خيال انگيزي بستري ست كه شعر در آن شكل مي گيرد و بسط مي يابد. (آتوسا گرانمايه، الهام خرم گياه، مهين بنده خدا لنگرودي و بهنود معتمد،‌ نظر گروهي از خوانندگان وازنا دربارة ساده نويسي در شعر، مجلة الكترونيكي وازنا)

5. خيال عنصر مهم شعر است و فرقي نمي كند كه ساده يا پيچيده باشد (حافظ موسوي، شاعر بايد در عين ساده نويسي... ايسنا)

6. بدترين هنرمندان كساني هستند كه تصميم مي گيرند چگونه بنويسند يا شعر بگويند (محمد شمس لنگرودي، بازتاب زندگي ناتمام،‌ مؤسسه انتشاراتي آهنگ ديگر،‌ چاپ اول 1385،‌ ص 50)

7. آنچه به يقين مي توان بر آن پاي فشرد آن است كه آراده ها و فرمان ها مي توانند زباني ساختگي و بي رمق و نامناسب با انديشه و احساس شاعر شكل دهند و شعر را قرباني اراده كنند. (سعيد سلطاني طارمي،‌ ساده نويسي/ بازي يا ضرورت، سايت دينگ دانگ)

8. زبان يك شاعر در جريان يك پروسة طولاني و تجربه ها شكل مي گيرد و از سوي ديگر متأثر از بسياري عوامل روانشناختي و حتي فيزيولوژيك نيز هست؛... (شهاب مقربين،‌ ساده نويسي در شعر امروز، ايسنا)

9. مسألة زبان هميشه مسألة اصلي شعر بوده است و شعر هميشه مسألة اصلي زبان، چرا كه شعر در زبان شكل مي گيرد و زبان در شعر رستاخيز مي كند و... (سعيد سلطاني طارمي، ساده نويسي بازي يا ضرورت، سايت دينگ دانگ)

10. البته زبان شعر ترجمه ممكن است نوعي شلختگي و ساده انگاري را در شعر ما رقم بزند (حافظ موسوي، شاعر بايد در عين ساده نويسي...، ايسنا)

11. عده اي عامدانه بحث سادگي را مطرح كردند تا شاعر از تعهد حرفه يي نسبت به زبان خلاصي پيدا كند... بحث ساده نويسي در شعر يك چيز بيرون از شعر است، رفتاري پيش انديشيده شده است كه لزوماً نمي تواند به شعر ربطي داشته باشد؛... (مهرداد فلاح، ساده نويسي از ديدگاه مهرداد فلاح و حافظ موسوي، ايسنا)

12. قبل از اين كه به ساده نويسي اشاره كنم، به يك نوع شيوة نگارش در شعر معتقد نيستم؛ يعني شاعران مي توانند دشوار نويس يا ساده نويس باشند (علي بابا چاهي، ساده نويسي من توبة ادبي نيست، سايت مجلة ادبي پياده رو به نقل از ايسنا)

13. نگاه نو به پديده ها و علامت ها موجب تحول در زبان شاعر مي شود... كلمات عاميانه در ساده نويسي عامل تعيين كننده در شعر نيستند. تكوين تصوير در شعر با ساده نويسي محقق نمي شود (منصور خورشيدي، ساده نويسي انحراف از شعر مدرن!، سايت مجلة ادبي پياده رو)

14. به گمان ما توفيق شعر فروغ بيش از همه مربوط به نوع نگاهي ست كه به پديده هاي هستي دارد. (آتوسا گرانمايه و...، نظر گروهي از خوانندگان وازنا دربارة ساده نويسي در شعر، مجلة الكترونيكي وازنا)

15. شعر خوب، به هزار شيوه، ممكن است سروده شود... مخاطب براي فهم شعر لازم است كه تمهيداتي بيانديشد و خودش را مجهز كند،... (بهزاد خواجات، شعر ساده انگار هيچ وقت ماندگار نيست، سايت مجلة ادبي پياده رو به نقل از ايسنا)

16. تلقي اين كه شعر به سمت سادگي به مفهوم رايج كلمه برود،‌ برداشتي اشتباه است كه اين رفتار فقط سطح سليقه و مطالبات مردم را تنزل مي دهد، بنابراين معتقدم كه با افزايش آگاهي و دانش عمومي نسبت به شعر، مخاطب با ذهني ورزيده تر به سراغ مطالعة شعر برود. (ابوالفضل پاشا، شعر را نبايد تا زبان مردم تنزل داد، سايت مجلة ادبي پياده رو به نقل از ايسنا)

17. دهه اي كه اكنون در انتهاي آن به سر مي بريم عجيب ترين دهة شعر فارسي است. در اين دهه نام چند شاعر توسط آدم هايي بر سر زبان ها افتاده كه در واقع هيچ صلاحيتي براي اين كار نداشتند... مهم ترين عامل اين مسأله سيطرة پوپوليسم در فرهنگ عمومي جامعه است... (حسين ايمانيان،‌ شمس لنگرودي و ساده نويسي، روزنامة شرق، شماره 1015،‌ دوشنبه 28 تيرماه 1389، ص 15)

18. از يك نظر نوشتن دربارة شعرهاي اخير شمس لنگرودي كار دشواري است. در فاصلة نمايشگاه كتاب امسال تا سال قبل چهار مجموعه شعر تازه از او منتشر شده است و اين غير از گزيده هايي است كه ناشران مختلف منتشر كرده اند. فرقي نمي كند راجع به هر كدام از كتاب ها كه بنويسي،‌ محتواي حرف عيناً دربارة مابقي نيز صادق است... راوي شعرهاي لنگرودي نه تنها در هيچ كدام از شعرها به فرديت خصوصي نمي رسد بلكه هميشه يك راوي بي جان و نمونه اي است. (مريم خدايگان، ساده نويسي يا سهل انگاري، روزنامة شرق، شماره 1015، دوشنبه 18 تيرماه 1389، ص 14)

تهران، شهرزیبا

8 تیر – 2 مرداد 1389

 

پانويس ها:

1. آقاي دكتر شمیسا،‌ در حد يك سبك شناسي،‌ به دلايل اقتصادي اجتماعي و مآلاً تاريخيِ پيداييِ سبك اصفهاني يا هندي پرداخته اند (سبك شناسي شعر،‌ دكتر سيروس شمیسا، انتشارات فردوس،‌ چاپ پنجم 1379، صص 284 و 285)

2. آزيتا قهرمان،‌ ساده نويسي به چه معنا؟، مجلة ادبي پياده رو

3. سعيد سلطاني طارمي، ساده نويسي/ يا بازي، سايت دينگ دانگ

4. آتوسا گرانمايه، الهام خرم گياه،‌ مهين بنده خدا لنگرودي و بهنود معتمد،‌ نظر گروهي از خوانندگان وازنا دربارة ساده نويسي در شعر،‌ مجلة الكترونيكي وازنا

5. نويسنده اين مقاله نيز به موضوع مذكور پرداخته است (شبه مدرنيته و شعر شبه مدرن ما،‌ روزنامة شرق، سال سوم،‌ شماره هاي 814 و 815،‌ 31 تيرماه و 1 مردادماه 1385 ص 19)

6. شمس لنگرودي، ساده نويسي در شعر امروز، خبرگزاري ايسنا

7. عنصرالمعالي كيكاوس بن اسكندر، قابوسنامه (گزيده)، به كوشش دكتر غلامحسين يوسفي، انتشارات اميركبير، چاپ دوم 1362، باب سي و پنجم «در آيين و رسم شاعري»، ص 277

8. براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به اوستا/ نگارش دكتر جليل دوستخواه، انتشارات مرواريد،‌ چاپ سوم 1361، پيشگفتار صفحات 3 تا 16

9. عبدالحسين زرين كوب، سيري در شعر فارسي،‌ انتشارات نوين، چاپ اول 1363، ص 2

10. در مورد انطباق محفوظات خود از شعر شعراي اوليه بيش تر به اين منبع توجه داشته ام: اشعار پراكندة قديمي ترين شعراي فارسي زبان، به كوشش پرفسور ژيلبرلازار، كتاب تهران، چاپ دوم 1351

11. آتوسا گرانمايه و... همان جا

12. احمدبن علي نظامي عروضي سمرقندي،‌ چهار مقاله، به كوشش علامه قزويني، كتابخانه (كتاب فروشي) طهوري، چاپ دوم مهرماه 1345، مقالت دوم، ص 43

13. محمد شمس لنگرودي، به موج ساده نويسي كه راه افتاده است اميدوارم، خبرگزاري ايسنا

14. سعيد سلطاني طارمي، همان جا

15. ابوالفضل محمدبن حسين،‌ تاريخ بيهقي،‌ به كوشش منوچهر دانش پژوه، انتشارات هيرمند،‌ چاپ سوم 1384، جلد اول، خطبة بيهقي، ص 26

16، 17 و 18. محمدشمس لنگرودي، گفت وگو دربارة ساده نويسي،‌ روزنامة شرق، سال پنجم، شماره 1015، 28 تيرماه 1389، ص 15

19. جعفر كوش آبادي،‌ ساز ديگر،‌ جهان كتاب، چاپ دوم 1357، ‌صفحات 12 تا 15

20. مسعود احمدي،‌ دونده خسته، گوينده، چاپ اول 1367،‌ ص 7

21. ضياء موحد،‌ غراب هاي سفيد، انتشارات نيلوفر، چاپ اول تابستان 1369، ص 89

22. عبدالعلي عظيمي، با نام گُل، انتشارات نيلوفر، چاپ اول تابستان 1369، ص 17

23. كامران بزرگ نيا، خاك دامنگير، انتشارات نيلوفر، چاپ اول تابستان 1369، ص 25

24. رضا چايچي، بي چتر/ بي چراغ، انتشارات بهينه، چاپ اول بهار 1370، ص 16

25. ايرج ضيايي،‌ حركت ناگهاني اشياء، نشر آرست، چاپ اول فروردين 1373، ص 20

26. افشين شاهرودي، من/ ماه/ چاه و باغچه، نشر آرست، چاپ اول 1376، ص 14

27. محمدباقر كلاهي اهري،‌ كاش، نشر همراه، چاپ اول پاييز 1378، ص 20

28. شهرام رفيع زاده، شعرهايي كه تو گفتي، انتشارات اكنون، چاپ اول زمستان 1379، ص 25

29. عليرضا آبيز، نگهدار بايد پياده شويم، نشر نارنج، چاپ اول 1378، ص 57

30. اكبر اكسير، بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز!، نشر نيم نگاه، چاپ اول 1382، ص 11

31. كاظم سادات اشكوري،‌ در سايه سكوت (گزينه اشعار)، نشر امتداد، چاپ اول 1383، ص 136

32. شمس لنگرودي، شرق،‌ همان جا

33. شمس لنگرودي،‌ نشرية ديگران (ضميمة فرهنگي و هنري هفته نامة يادگار)، شمارة 3، ص 7

نظرات  

 
0 #2 میثم ریاحی 1391-01-11 00:21
سلام جناب احمدی عزیز
با اجازه تان این مقاله را به ویژه نامه ساده نویسی پیاده رو اضافه نمودم
با مهر
نقل قول
 
 
0 #1 banafsheh avand 1389-11-24 17:07
ostade gerami, az maghalehe shoma besyar amookhtam va beh in natijeh residam keh heyfe vaghte shoma ast keh sarfe halle moamahaye sadeh shavad. mobashere sadeh nevisi khod diriast keh moshtash ra dar sherash bas kardeh ast, anja keh migooyad: eshareh ash aknoon beh chist/angoshte eshareh am/dar moshtam.
movafagh bashid.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مقاله : درك عوامانه از ذهن و زبان يا ترفند فرصت طلبانه؟