پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



روشنفکران و آزادی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مسعود احمدی

مجله دنیای سخن، شماره 42، تیرماه 1370، صص 26 و 27

پیش از این در جایی نوشته‌ام روشنفکر آن عنصر اجتماعیِ فرهیخته، دانش‌اندوخته و صاحب دستگاهی نظری‌ست که تا ابطال مبانی آن دستگاه به اثبات نرسند، به راحتی تغییر سمت و سو نمی‌دهد؛ لذا هر مخالفی روشنفکر نیست. باید یادآور شوم که خود را تافتة جدابافته نمی‌دانم و من نیز مبتلا به تناقضات و کاستی‌های همة کسانی بودم که تا چند وقت اخیر روشنفکر نامیده می‌شدند. در این‌جا با آن رهبرانِ فکری و عملیِ قدرت‌طلب، جاه‌جو و فرصت‌طلبِ گروه‌ها، سازمان‌ها و احزابی که از احساسات و عواطف شریف هواداران خود نهایت سوء‌استفاده را کردند، کاری ندارم. باید چون من 4 سال آن هم از سال 60 به بعد در زندان جمهوری اسلامی می‌بودید و به چشم می‌دیدید که جانبدارانِ گروه‌هایی که «آزادی» یکی از مطالبات و طبیعاتاً از ارکان شعارها‌شان بود، چه معصومانه دشمن آزادی بودند. این روزها که پس از عبور از یک گذرگاهِ تاریخی، بخش عظیمی از ملت ما پذیرش غیر و رواداری را درک و درونی کرده و به فهمی نسبی از آزادی دست‌یافته است، شاید مطالعة این مقاله چندان مفید به‌نظر نیاید اما به زعم این نگارنده نگاهی به این مختصر، دست کم این سود را دربرخواهد داشت که به دستاوردهای امروز خود ببالیم و باز هم گذشتة خود را به چالش بکشیم.

درآمد

بی‌آنکه به نفی تکامل تاریخ و یا رد تلاش‌های آزادیخواهانه برخیزیم با نگاهی نه چندان شتابزده به فرازهایی از تاریخ خواهیم دانست که تمامی این کوشش‌ها نه تنها برای نیل به آزادی که برای کسب قدرت و اعمال آن نیز بوده‌اند؛ سلطه‌یی که از خواست پنهانیِ بپاخاستگان و هم از تمایل نهانی رهبران فکری و عملی آنان برمی‌خاسته. این به آن معنا نیست که مبارزات آزادیخواهانه متضمن هیچ‌گونه دستاوردی برای هیچ‌کس و هیچ جماعتی نبوده‌اند بلکه به این معنی‌ست که بنابر اقتضایی ساختاری، حتی در بطن مترقی‌ترین انقلابات و جنبش‌های دو قرن اخیر نیز میل به سلطه‌یی پدرسالارانه حضوری جدی و نهفته داشته است. برای نمونه در انقلاب کبیر فرانسه که از بارزترین انقلابات بورژوا دموکراتیک جهان است و پیشزمینه‌هایی درخشان چون انقلاب صنعتی و عصر روشنگری داشت، آنچه که بر مبنای این تمایل سلطه‌گرانه سرانجام سبب حذف فیزیکی دیگراندیشان و هم اندیشان شد و تا به آن‌جا پیش رفت که حتی انقلابیون دو آتشه را به کشتار یکدیگر واداشت، همانا فرهنگ غالب جامعه آن روز فرانسه بود؛ بقایای آیینی کهن که انسان عصر پای‌گیری و شکوفایی سرمایه‌داری با خود حمل می‌کرد. این میراث فرهنگی که از دور دست‌های گذشته به ارث رسیده بود، نه تنها رودرروی حرکت تاریخ ایستاد، بلکه منادیان فرهنگ نوین و‌ آزادی بورژوایی را نیز با دست خود آنان و یا بهتر بگوییم با دست پدران‌شان به خاک و خون کشید. بنابراین می‌توان گفت اگر روبسپیر هم سنگر خود دانتون را به دست دژخیم نمی‌سپرد، به احتمال قوی دانتون با او همان می‌کرد و باز می‌توان میان گیوتین مخترع آن وسیلۀ کشتار و شوانِ سرباز، ارتباطی فرهنگی را جستجو کرد. به گمان این نگارنده همۀ این‌ها بازتاب ناگزیر فرهنگ پدرسالاری و به زبانی دیگر ناشی از ماندگاری و پایایی آیین کهن سلطه‌پذیری و سلطه‌گری‌ست. اگرنه چرا باید مردم فرانسه آن روز پس از تجربه‌یی چنان خونبار این میراث پدران را نفی نموده و پس از سال‌ها به فهمی نسبی از این سخن ولتر که خود از واضعین و مبلغین فرهنگ سرمایه‌داری‌ست، دست یابند «جانم را می‌دهم تا تو سخنت را بگویی.»

روشنفکران و مقوله آزادی

اگر بپذیریم که جامعۀ جهانی مجموعه‌یی‌ست اندام‌واره و در حرکت که به واحدهای کوچک‌تر تقسیم‌پذیر است و بر یکایک احاد خود اثر می‌گذارد و از فردفرد آن‌ها اثر می‌پذیرد، باید بپذیریم که در راستای داد و ستدی همیشگی، هر دستاورد بشری دیر یا زود در اختیار تمام جوامع انسانی قرار می‌گیرد و بدیهی‌ست که روشنفکران هر جامعه به واسطۀ قابلیت‌ها و تمایلاتی که ناشی از خاستگاه و جایگاه اجتماعی ایشان می‌باشند، زودتر از انبوه مردم در تماس با این دستاوردها قرار می‌گیرند اما از آن‌جا که بسیاری از این پدیده‌ها در گذاری طبیعی و طبعاً از تجربه‌یی عینی و ملموس بدست نیامده‌اند، صرفاً به صورت مقوله‌هایی ذهنی و در نهایت به شکل خواستی آرمانی ایشان را به خود مشغول می‌دارند. در واقع روشنفکر جامعه‌یی که هنوز پایی در گذشته و پایی در اکنون دارد، نباید و نمی‌تواند که فرسنگ‌ها از مردمان جامعۀ خود جلو باشد و طبیعی‌ست که به هنگام عمل، ذهنیات او که مفاهیمی غیرتجربی و ضرورتاً درونی ناشده‌اند، نتوانند که او را از بند مرده‌ریگ نیاکانش برهانند. پس روشنفکر چنین جامعه‌یی نیز برخلاف تمامی بیانیه‌های آزادیخواهانه که حاصل تجارب دیگران و تلاش‌های ذهنی خود اویند، به وقت عمل همان‌گونه رفتار خواهد کرد که فرهنگ مسلط جامعه او؛ به عبارتی دیگر، آن‌طور که پدرانش حکم می‌کنند. در این‌جا باید یادآور شوم که در تمامی جوامع، پایداری گذشته به یک میزان نیست. در جوامعی که روندی طبیعی و بدون انقطاع را سیر کرده‌اند، بقایای میراث پدران به مراتب اندک‌تر است تا در جوامعی که روندی غیرطبیعی و منقطع را از سر گذرانده‌اند. کمااینکه جوامع اروپایی به واسطه فراگرد طبیعی و عبور گام‌به‌گام از مراحل گوناگون تاریخ، می‌بایست در هر فراز از تاریخ خود و در تجربه‌یی تنگاتنگ بخشی از گذشته را کنار نهاده و پاره‌یی از اکنون را تأیید و تثبیت نمایند و اگر بسیاری از جوامع آفریقایی، آسیایی، امریکایی و... هنوز گرفتار گذشتۀ خویش اند، دلیل عمده‌یی ندارد جز سد معبر نیروهای بازدارنده داخلی و خارجی که روندی طبیعی و بدون وقفه را دچار گسست نموده‌اند. با این‌همه این نیز دلیل آن نیست جوامعی که روندی کلاسیک داشته‌اند به تمامی از آسیب‌های گذشته خود در امانند؛ چنانکه انقلاب کبیر فرانسه در روندی نه چندان کوتاه مدت دچار افت و خیزهای گوناگونی شد و حتی برای مدتی به گذشت روی کرد و در نهایت به همه آرمان‌های خود دست نیافت و با آنکه انقلاب بورژوا دموکراتیک 1905 روسیه که از پس جنبش‌های دهقانی و مبارزات خونین نارودنیک‌ها شکل می‌گیرد، ناتمام و ناکام به گذشته رو می‌کند و سرانجام انقلاب اکتبر 1917 که مسلح به یکی از تازه‌ترین دستگاه‌های ایدئولوژیک آن روزگار است، تحت لوای مردمی‌ترین جهانبینی‌ها به محاق استبداد پدرسالارانۀ استالینی فرو می‌غلتد. این رویدادها نشان می‌دهند که علی‌رغم همۀ تسلیحات اندیشگی و پیشزمینه‌های فرهنگی و بیانیه‌های برخاسته از آن‌ها، سرانجام حکومتی مستقر می‌گردد که آیینۀ تمام نمای فرهنگ مسلط و طبعاً ناشی از تمایلات پنهانی مردم و رهبران برخاسته از آنان است و همین آیین کهن اقتدار پدرسالاری‌ست که حتی از روشنفکری مدعی آزادی جباری آن‌چنانی می‌سازد؛ استالین را بر مسند قدرت می‌نشاند و به او مرتبتی خدایی می‌بخشد و یا از شاعری مبارز به نام مائو امپراطوری خدای‌گونه پدید می‌آورد؛ خداوندگاری ماندگارتر از همۀ امپراطوران سلف که چهرة راستین مردم آن روزگار سرزمین چین است.

روشنفکران ما و آزادی

به نظر می‌آید که عصر صفویه‌ سرآغاز فروپاشی نظام زمینداری و هم ابتدای پیداییِ نوعی از سرمایه‌داری تجاری و نیمه‌صنعتی در ایران است. این تطور امری جدای از دگرگونی‌های جامعه جهانی نبوده و لاجرم متأثر از پایگیری و شکوفایی نظام بورژوازی جهانی‌ست. پس در همین راستاست که به واسطۀ خصیصۀ داد و ستد سرمایه‌داری و خصلت استعماری آن، پای کارشناسان و بازرگانان اروپایی به ایران بازمی‌شود و هم پاره‌یی از بلندپایگان ایرانی و وابستگان آنان راهی آن سرزمین‌ها می‌شوند. در توالی همین روند، عصر قاجاریه، دوران ارتباط روزافزون زمینداران تاجرپیشه و شهزادگان و وابستگان خاندان‌های فئودالی ایران با اروپاییان است و ناگزیر روزگار پیدایی قشر نوینی به نام بورژوا فئودال که نخستین روشنفکران و یا بهتر بگوییم ناقلان فرهنگ نوین از میان آن برخاسته‌اند. و باز در ادامۀ همین فراگرد تاریخی‌ست که انقلاب مشروطیت متأثر از انقلاب‌های بورژوا دموکراتیک، بالاخص انقلاب کبیر فرانسه، به قصد براندازی نظام زمینداری شکل می‌گیرد اما از آن‌جا که نظام پیشین بسیار توانمند است، این انقلاب به استبداد صغیر تن داده و پس از آن به واسطۀ دگرگونی‌های تازه در معادلات و مناسبات جهانی و از جمله سربرآوردن ایالات متحدۀ امریکا به عنوان یکی از قدرت‌های تازه نفس سرمایه‌داری، مشروطیت ناتمام به استبداد بورژوامابانۀ پهلوی اول تن داده و از پی آن به یوغ وابستگی و دیکتاتوری گردن می‌نهد. بازنگری تاریخ صد سال اخیر ایران نشان می‌دهد که گذشته از اعمال قدرت و ترفندهای زورمندان جهانی، مردم ایران نیز بیش از آن گرفتار گذشتۀ خود بودند تا به سرعت بتوانند از آن جدا شده و پدیدۀ‌ نوین روند تکامل تاریخی جهان، یعنی مدرنیسم را پذیرفته و جایگزین گذشته نمایند. حال اگر بپذیریم که جامعه آن روز ایران، میان فئودالیسم کهنسال و بورژوازی نوجوان پا در هوا ماند و پیش از آنکه فراگردی طبیعی را از سربگذراند ناچار به دام وابستگی افتاد، شاید بپذیریم که روشنفکر جامعه‌یی که میان گذشته و اکنون معلق مانده و قادر نیست که آن میراث دیروزین را به نفع دستاوردهای امروزین به کناری نهد، نباید و نمی‌تواند که از بافت سنتی و ناهمگون جامعۀ خود بسیار فاصله بگیرد و از همین بابت است که بسیاری مفاهیم اکتسابی از جهان سرمایه‌داری برای روشنفکری که بخشی عظیم از فرهنگ عشیرتی و زمین‌داری را با خود حمل می‌کند، بیش از آنکه مقوله‌هایی تجربی و درونی شده باشند، مفاهیمی ذهنی و ناآزموده و در نهایت آرمانی‌اند. بنابراین جای هیچ تعجب و سرزنشی نیست که در دوران گذار انقلاب اخیر ایران به تجربه درمی‌یابیم که بسیاری از روشنفکران مدعی آزادی، بی‌آنکه خود بدانند از دشمنان سرسخت‌ آزادی به‌شمار می‌روند، و یا در پس بسیاری از صورتک‌های امروزین، مستبدی پدرسالار خود را نهان می‌داشته. باری نگارنده بر این باور است همان‌گونه که ملت فرانسه در فرازی تاریخی و در تجربه‌یی تلخ و المبار میراث پدران را آزمود، مردم ایران نیز می‌بایست که به هنگام عبور از تنگناها، خود را آن‌گونه که هستند ببینند و آن‌گونه که باید بازآفرینی کنند تا بلکه مفهوم آزادی را بالنسبه درک نمایند و در راستای همین درک نسبی عمومی، روشنفکران بتوانند تعریفی از این سان را از آزادی بدست دهند: احترام به انسان و پاسداری از شئون انسانی.

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مقاله : روشنفکران و آزادی