پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



فرهنگ، توسعه و آزادی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مسعود احمدی

مجلة دنیای سخن، شماره 54، فروردین و اردیبهشت 1372، صفحات 62 تا 64

1- فرهنگ و توسعه

«آیا کمونیسم یا سووتیسم واقعاً چیز کاملاً بیگانه‌ئی برای روسیه بوده و آنچنان که بسیاری از مفسرین غربی و روسی اکنون اصرار می‌ورزند، به آنها تحمیل شده است؟ اگر این طور باشد، می‌توانیم فرار سریعی از گذشته را انتظار داشته باشیم؛ می‌توانیم حرف یلتسین را که رئیس جمهور «کشور دیگری» است باور کنیم اما اگر کمونیسم شوروی به میزان قابل توجهی از میان خود آن کشور رشد کرده، ستمهای رژیم طرفدار استبداد روسیه را دوام بخشیده- که من فکر می‌کنم اینچنین بوده است- آنگاه ما احتیاج به چشم انداز دیگری داریم.»1

این پرسش کُهِن که پاسخ را نیز دربردارد، اشارۀ زیرکانه‌یی‌ست به تداوم فرهنگِ دیرین و تأثیر آن بر روند تکامل تاریخی و طبعاً بر تحولات زیرساختی. وی ضمن آنکه به ماهیت آئینی و استبداد مسلکی مارکسیسم روسی اشاره می‌کند، می‌خواهد بگوید میراث فرهنگی بخشی از مجموعۀ مقتضیاتی‌ست که به مثابه عاملی مؤثر بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی اثر می‌گذارد و گاه چنان مؤثر است که عوامل اقتصادی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. و هم می‌خواهد نشان دهد توتالیتاریسم که یکی از مؤلفه‌های فرهنگی کُهن است و ناگزیر جوامع واپس مانده بیش از جوامع پیشرفته حامل آنند، قادر است تا دستاوردهای دوران شکوفایی علم و عصر دموکراسی را چنان از محتوی تهی کند و آن گونه تغییر شکل دهد که دیگر بازشناسی آن‌ها میسر نباشد و به همین دلیل تاکید دارد که استبداد فراگیر دوران بلشویک‌ها ادامۀ تبعی و طبیعی استبداد عصر تزارها، و سوسیالیسم نوع شوروی صورت متکامل پادشاهی روسیه تزاری‌ست.

کُهن بر این باور است که ماندگاری و کارکرد فرهنگ دیرین می‌تواند دست آوردهای روند سرمایه‌داری، از جمله سوسیالیسمی را که توسط سن سیمون، اون، فوریه و دیگران تعریف و تدوین شد، به آئینی جزمی مبدل نماید که متضمن بقای توتالیتاریسم و ارضاء منویات مردمانی سلطه‌پذیر و سلطه‌گر است. شاید می‌خواهد بگوید استالین تجسد وجدان جمعی مردمانی‌ست که به روزگاری پطر کبیر مظهر آن بود. کُهن به خطا نرفته است اما به این نکته هیچ اشاره‌یی نمی‌کند که پیشزمینۀ استبداد فراگیر استالینی، علاوه بر ماندگاری و کارکرد فرهنگ دیرین، ریشه در بافت اقتصادیِ ناموزونی دارد که آمیزه‌یی از اقتصاد دامداری عشیره‌یی، زمینداری و سرمایه‌داری‌ست؛ چه به دلایل بسیار، از جمله ساخت ناموزون اقتصادی، ترکیب جغرافیائی، بافت جمعیت و... سرمایه‌داری روسیۀ آسیایی اروپایی امکان آن را نداشت که به تمامیِ شیوۀ تولید انبوه را جایگزین روش تولید خُرد و خودکفای زمینداری نموده و لاجرم واجد و موجد فرهنگ سرمایه‌داری باشد. در واقع ساختار اقتصادی اجتماعیِ روسیه آن روز، نه سرمایه‌داری تمام عیار و نه زمینداری تام و تمامی بود. پس طبیعی‌ست تا زمانی که شیوه‌های تولید پیش سرمایه‌داری در شکلبندی اقتصاد جامعه‌یی نقش تعیین‌کننده دارند، تداوم فرهنگ برآمده از این گونه‌های تولید و تأثیر آن بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی امری اجتناب‌ناپذیر است؛ به ویژه هنگامی که چنین مجموعه‌یی با واپس مانده‌ترین فرهنگ‌ها تغذیه و رهبری می‌شود. شاید بتوان گفت پطر کبیر پدیدار ساختاری ناموزون است که ضمن برخورداری از ویژگی‌های یکه سالاری دوران‌های پیش سرمایه‌داری، بخشی از تمایلات جمع سالاری سرمایه‌داری را نیز با خود حمل می‌کرد و در ادامۀ همین روند است که عمومی‌کردن ابزار تولید، به دولتی شدن آن انجامید و خواه ناخواه پدیدآورندة طبقه‌یی جدید شد که توتالیتاریسم بوروکراتیک را جایگزین سوسیال دموکراسی نمود.

اگرچه پیدایی و تکامل سرمایه‌داری روسیه در مجموعۀ سرمایه‌داری اروپا و فراگرد سرمایه‌داری جهانی قابل تبیین است اما از آن‌جا که بخش‌های آسیائی این کشور پهناور و نقش شیوۀ تولید و هم تأثیر فرهنگِ ملازم با آن‌ها را بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی روسیه تزاری نادیده نمی‌توان گرفت، در ارزیابی موقعیت جهان جنوبی، به ویژه در دوران سرمایه‌داری امپریالیستی و عصر وابستگی به عناصر و عوامل همانندی دست می‌یابیم که مؤلفه‌های توتالیتاریسم اتحاد جماهیر شوروی و میلیتاریسم جهان سومی بوده‌اند. در اینکه کشورهای جهان سوم پیش از آنکه به مرحلۀ تولید صنعتی پای بگذارند، گرفتار وابستگی امپریالیستی شدند، هیچ تردیدی نیست اما گذشته از عوامل بیرونی‌یی همچون تکامل سریع دوران سرمایه‌داری سلطه‌گر، عناصر و عوامل درونی¬یی از گونۀ نقش شیوه‌های تولید پیش سرمایه‌داری در تکوین و انسجام ساخت اقتصادی، بافت ناهمگون جمعیت، تنوع و درهم آمیختگی فرهنگ اقوام گوناگون و سر آخر ماندگاری و کارکرد فرهنگی واپسمانده در پیدایی این سرنوشت کمابیش همسان مؤثر بوده‌اند. برای نمونه در کشور ما، انقلاب مشروطیت که در راستای تکامل سرمایه‌داری جهانی و متأثر از انقلابات بورژوا دموکراتیک، به ویژه انقلاب کبیر فرانسه صورت پذیرفت، سرانجام به سبب ضعف سرمایه‌داری نیمه صنعتی و تجاری‌یی که در عصر صفویه پای گرفته بود، و هم به واسطۀ پایداری زمینداری نیرومندی که از جانب واپسمانده‌ترین فرهنگ‌ها حمایت می‌شد، به شکستی نامنتظره گردن نهاد و در ادامۀ همین روند بودکه بر بستر از هم گسیختگی‌ها و آشوب‌های داخلی که بسیاری از آن‌ها ناشی از خصوصیت تک‌پنداری و یکه‌سالاری جریان‌های سیاسی و طبعاً سران آن‌ها بود، کودتای رضاخان امکان‌پذیر شد. به عبارتی رضاخان میرپنج نمونۀ بسیار حقیری از پطرکبیر است که آمیزه‌یی از خواست‌های زمینداری ناتمام و سرمایه‌داری نارس سرزمین ما را با خود حمل می‌نمود. پس هیچ جای تعجب نیست که هنوز بسیاری از پدران ما از این تجسم و تجسد استبداد پدرشاهی به نیکی یاد می‌کنند.

پرداختن به امر توسعه در زمان حکومت ملی دکتر محمد مصدق که بر بستر تناقضات و تضادهای درونی مجموعۀ امپریالیستی، از جمله پافشاری و شتاب ایالات متحد برای گسترش امپراطوری خود پای گرفت، و هم بازنگری دوران شکست و چگونگی پیروزی کودتاگران، باز ما را به این می‌رساند که گذشته از عوامل بیرونی، عناصر فعال درونی نیز در این پیامد اسف‌بار سهم بسزایی داشته‌اند و یکی از مهم‌ترین آن‌ها، کارکرد و اثرگذاری فرهنگ غالب و کهنی بود که تمایلات سلطه‌پذیرانه و سلطه‌گرانۀ جمعیِ مردم ما را باز می‌تاباند. تصمیمات نابخردانۀ حزب توده که تنها به سائقۀ کسب قدرت و در جهت منافع شوروی اتخاذ می‌شد، موضع‌گیری آیت ا... کاشانی و جانبداری بخشی از توده‌ها از نامبرده و سرانجام بی‌تفاوتی و انفعال انبوه مردم در مواجه با این رویداد، در همین راستا معنا می‌یابند. توجه به فرهنگ و قابلیت اثرگذاری آن، حتی بر فراگردهای نوآمده، امر تازه‌یی نیست. اِنگلس نیز در اواخر عمر به اهمیت این فرآورد انسانی و نقش آن در چند و چون حرکت تاریخ و شکلبندی‌های اجتماعی پی برد. سرانجام وی نیز دریافت که روساخت به مثابه عاملی نیرومند بر روند تکامل تاریخ اثر گذارده و گاه سنگینی خود را بر زیرساخت تحمیل می‌نماید. وی در نامه‌یی که به سال 1890 نوشت، ضمن تأکید بر نقش تعیین‌کننده و همه جانبۀ زیربنا، این دریافت نویافته را نیز مطرح نمود. این مهم نیست که بسیاری از مارکسیست‌های فرقه‌گرا، این دریافتِ دیریافتۀ یکی از بزرگ‌ترین پیام‌آوران سوسیالیسم علمی را نادیده می‌گیرند. مهم آن است که یکی از متفکرین و بنیان‌گذاران این جهان‌نگریِ فلسفی سیاسی یا ایدئولوژی، به نقش شتاب‌دهندگی و یا بازدارندگی فرهنگ در حرکت تاریخ آگاهی یافته و با برملا‌کردن این بازیافت، جبر باوری اقتصادی را به زیر سؤال برده و جزمیتی آئینی را خدشه‌دار می‌کند، و هم پیشزمینۀ این اندیشه را فراهم می‌آورد که تنها دگرگونی‌های زیرساختی، حتی تغییر شیوه تولید، خواه به واسطۀ انقلاب، خواه به یاری اصلاح، متضمن توسعة همه‌جانبه نخواهند بود. بدون تردید، شیوه‌های تولید و میزان نقش آن‌ها در ساخت اقتصادی، مقدار کارکرد و اثرگذاری فرهنگ برآمده از آن‌ها را بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی، تعیین می‌نماید و شکلبندی سیاسی فرهنگی با آن شیوۀ تولیدی‌ست که بر شیوه‌های دیگر مسلط است. و باز شکی نیست که در جوامعی که مراحل پیش سرمایه‌داری به تمامی از سر گذرانده‌اند، به موازات رشد و چیرگی نظم سرمایه‌داری، فرهنگ برآمده از شیوۀ تولید انبوه، به فرهنگ رایج و مسلط مبدل می‌گردد اما نگارنده بر این باور است که فرهنگ علی‌رغم دگرگونی‌های زیرساختی، به مثابه عاملی مستقل از فراگردهای نورسیده و به منزلۀ عنصری فعال دست کم تا مدت‌ها در برابر فراگرد نوین و فرهنگ برخاسته از آن مقاومت نموده و گاه سد راه رشد و تکامل آن می‌شود، چه جریان استحالۀ فرهنگ کهن در فرهنگی تازه الزاماً امری همزمان و به موازات تطورات زیربنائی نیست و مدت‌ها به طول می‌انجامد تا فرهنگ برآمده از زیرساختی نوپا، شکل گرفته و ارزش‌های خود را تثبیت نماید. گذشته از این، همسانی‌های زیرساختی اسباب ماندگاری و کارکرد فرهنگی را پدید می‌آورند که با فرهنگ دوران‌های پیشین خویشاوندی نزدیک دارد. به عبارتی همسانی‌های زیرساختی دوران‌های برده‌داری، زمینداری، سرمایه‌داری که موجد طبقات اجتماعی و حکومت طبقات فرادست بوده‌اند، اسباب تداوم فرهنگی را فراهم می‌آورند که با فرهنگ دوران‌های پیشین در اصول و ارکان مشترک است. بنابراین، چنانچه مقولاتی از گونه طبقات اجتماعی، حکومت طبقات فرادست، باورمندی، آئین‌مداری، سلطه‌گری، سلطه‌پذیری و... اموری عرضی و تبعی باشند که بر زیرساختی اتکا دارند، فرهنگ هر دوران صورتی متکامل از فرهنگ دوران‌های پیشین است که بر مبنای همانندی‌های زیرساختی و مقتضیاتی پیشرفته، پالایش و پیرایش یافته تا پاسخگوی مطالباتی نوین و تاریخی باشد. شاید بهتر باشد بگوییم پاره‌یی از عناصر مجموعه‌های فرهنگی به واسطۀ همسانی‌های زیرساختی امکان ماندگاری یافته و در سیری طولانی به رسوباتی ثقیل مبدل می‌شوند که بر مبنای همانندی‌های زیربنایی دوران‌های گوناگون تاریخی، همواره بخشی از مؤلفه‌های موثر متقضیات تاریخی بوده و ناچار بر کل فراگردهای تاریخی اثر می‌گذارند. براساس همین تبیین است که می‌توان سلطه‌گری و قدرتمداری سرمایه‌داری را شکلی نو شده از آئین کهن اقتدار پدرسالاری دانست. اثبات تداوم فرهنگ کهن و کارکرد و تأثیرات آن بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی از تشریح و توضیح بسیار، بی‌نیاز است. برای مثال انقلاب کبیر فرانسه که در ادامۀ رشد سرمایه‌داری صورت پذیرفت، و بر بستر پیشزمینه‌هایی چون انقلاب صنعتی و خردگرایی و... شکل گرفت، سرانجام برای مدتی مقهور فرهنگ کهن و غالبی شد که از گذشته به ارث برده بود؛ جامعه‌یی که بزرگ‌ترین واضعان فرهنگ سرمایه‌داری از آن برخاسته‌اند، سرانجام به سایقۀ میراث گذشته به چنان بدویتی تن داد که درست برخلاف آراء اندیشمندانی چون ولتر بودند؛ امحاء فیزیکی دیگراندیشان و دیگرباشان، ستیز خونبار هم‌اندیشان برای کسب قدرت، تشبث به غیرانسانی‌ترین شیوه‌ها برای از میدان به‌دربردن رقبا و... از حضور فعال فرهنگی غالب خبر می‌دادند که تمامی بیانیه‌های انسان‌گرایانه و آرمانی را واپس راند تا خود در ژاکوبنیست‌ها تجسد یابد. در واقع این همان سنت استبداد پدرشاهی و یا آئین کهن اقتدار پدرسالاری‌ست که از روزگار بدویت انسان سرچشمه می‌گیرد که مؤلفۀ بنیادین آرایی‌ست که از افلاطون به ماکیاولی و از او به روسو و بوناروتی و از اینان به بلانکیست‌ها و از این آخرین‌ها به مارکسیست‌هایی چون لنین می‌رسد. حال، با توجه به ساخت اقتصادی و بافت اجتماعی کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه و هم با عنایت به رسوبات فرهنگی این جوامع و توان تأثیر این عامل بر کل ساختار اقتصادی اجتماعی، و طبعاً بر فراگردهای نوآمده به ارزش این سخن استیفن کُهن نیز پی خواهیم برد: «یلتسین، نه از طریق جریان قانون اساسی یا قانون‌گذاری پارلمانی، بلکه اصولاً به وسیلۀ تصویبنامه، که یک سنت قدیمی روسی است، حکومت می‌کند؛ و بعضی از تصویبنامه‌هایش دارای تردید قانونی هستند. ممنوع کردن احزاب سیاسی و مصادره کردن اموال، حتی اموال حزب کمونیست اتحاد شوروی پیشین، سوابق دموکراتیکی را به جای نخواهد گذاشت.»2 کُهِن می‌خواهد بگوید در سرزمینی که سنت استبداد بر گرایشات آزادیخواهانه پیشی می‌گیرد، حتی پارلمانتاریسمی که از دستاوردهای عصر سرمایه‌داری‌ست، به سروری (هژمونی) یا شیخوخیتی که از مختصات فرهنگ ماقبل سرمایه‌داری، حتی نظام قبیله‌یی عشیره‌یی‌ست، گردن می‌دهد تا حاکمیت مستبدانۀ فرد را جایگزین حاکمیت مردم نماید.

2- توسعه و آزادی

دموکراسی سرمایه‌داری، به ویژه نوع اروپایی آن، پیشینه‌یی تاریخی دارد که به عصر طلائی یونان می‌رسد و رنسانس آن رویداد فرهنگی‌یی‌ست که با نگاهی به عصر پریکلس و به موازات تکامل ابزار تولید و طبعاً رشد نیروهای مولد، پیشزمینۀ پیدایی و پایگری سرمایه‌داری را فراهم می‌آورد و در ادامۀ همین روند است که دموکراسی و پارلمانتاریسم عصر سرمایه‌داری تحقق می‌یابند اما جوامعی که ناگزیر مسیری طبیعی را طی نکرده‌اند، و خواه ناخواه به واسطۀ وضعیت ژئوپولتیک و هم موقعیت استراتژیک و... دچار انقطاعات تاریخی شده‌اند، علاوه بر تحمیلات قدرت‌های جهانی، به دلیل عملکرد سازوکاری ناهماهنگ که مولود زیرساختی ناموزن است، و هم به واسطۀ تأثیرات فرهنگی کهن که سلطه‌گری و سلطه‌پذیری از وجوه بارز آنند، هرگز مجال فهم آزادی و تجربۀ آن را نداشته‌اند. مردمان این جوامع علاوه بر آنکه سخت به دیروز خود وابسته و بدان خود کرده‌اند، از امروز و دستاوردهای آن می‌هراسند و به سایقۀ رسوبات فرهنگی کهن، از جمله باورها، سنن، آداب، رسوم و عاداتی سنگ‌شده، رودرروی هر پدیدار تازه‌یی قرار می‌گیرند. آنان نه تنها با پدیده‌های تازۀ فرهنگی که از حیطۀ درک آنان خارج‌اند، حتی با ابزارهای نویی که متضمن رفاه مادی ایشانند، به ستیز برمی‌خیزند و طبعاً با همۀ قوا به حمایت از جریانات ارتجاعی و عوام‌فریبی می‌پردازند که ضرورتاً پاسخگوی بسیاری از تمنیات واپسماندۀ ایشانند. مردمی که به جانبداری از مستبدی پدرسالار برمی‌خیزند، در نهایت به سوی پاسخ به تمایلاتی آئینی گام برمی‌دارند که احساس امنیت در پناه مظهر اقتداری خدایگانی یکی از ویژگی‌ها، و ارضاء منویات سلطه‌گرانه‌یی که در جبار تجسد می‌یایند، یکی دیگر از خصوصیات آن است. بنابراین، برای همۀ آنانی که به مقولۀ توسعه می‌اندیشند و برای تحقق آن می‌کوشند، ضروری‌ست تا به فرهنگ نیز به منزلۀ بخشی از سازوکار اجتماعی و عاملی کارآمد و اثرگذار بر روند تاریخ نگریسته و به موازات تلاش در راه بهبود ساخت اقتصادی به بهینه‌سازی فرهنگی نیز پرداخته تا توسعه امکان‌پذیر گردد؛ چه تا زمانی که در برنامه‌ریزی توسعه تنها به تحولی اقتصادی و یا اقتدار سیاسی می‌اندیشیم و مقدورات فرهنگ ملی را نادیده می‌گیریم، به نتایج مطلوبی دست نخواهیم یافت. در واقع دولتمردان، کارگزاران و برنامه‌ریزانی که تفاوت‌های سرمایه‌داری و زمینداری، یا سرمایه‌داری تجاری و سرمایه‌داری صنعتی را نادیده می‌گیرند، و به وجوه اشتراک و افتراق فرهنگ برخاسته از این شیوه‌های تولید و توان اثرگذاری آن‌ها بر روند توسعه بی‌توجه‌اند، هرگز نخواهند توانست که آزادی همگانی را جایگزین استبداد فردی نمایند. به سخنی دیگر، بدون فراهم آوردن پیشزمینه‌یی فرهنگی که امکان پذیرش، بهره‌گیری و نگهداری دستامدهای علمی و صنعتی و عناصر ارزشمند فرهنگ جهان شمالی را میسر می¬کند، تحقق توسعه ناممکن است و سرانجام به همان نتایج اسفباری خواهد رسید که توسعۀ دیکته شده از جانب سران سرمایه‌داری به حکومت‌های ارتش سالار عصر وابستگی به دست داد.

 

پانویس‌ها:

1. روسیه به کجا می‌رود، مصاحبه با استیفن کُهِن، ترجمۀ دکتر رضا رئیسی طوسی، ماهنامۀ ایران فردا، شمارۀ 2.

2. همان.

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مقاله : فرهنگ، توسعه و آزادی