پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



1 نامه از استاد سیدمحمدعلی جمال‌زاده - 2

  • مشاهده در قالب پی دی اف

تکیه بر باد 

بیست و پنج سالی می شود که در پاسخ مرسولات خود ده ها نامة مهرآمیز از اساتیدی دریافت کرده ام که هر یک در عرصه هایی از دانش و فرهنگ و هنر صاحب مرتبه یی والا و مقامی رفیع هستند. با این که مجموع این نامه ها گنجینه یی ست از نثر پاکیزه و روان و زیبای فارسی و حاوی نکاتی بس ظریف و آموزنده و طبعاً سبب فخر این پژوهنده که روی سخن با وی بوده است، از آن جا که هرگز از تأیید ها و تحسین های بزرگوارانه و محبانة نویسندگان نامه های مذکور تلقی یی جز تشویق و ترغیب نو آمده یی نداشته ام، جز در یک مورد به جد از انتشار آن ها خودداری می نمودم. اما غوغای رسانه یی مشتی فرصت طلب تنُک مایه که دفع الرجال را به قحط الرجال گرفته اند، سرانجام وادارم ساخت که به نشر برخی از نامه های یاد شده تن دهم تا شاید پاره یی از جوانان صمیم و مستعد علاوه بر توجه بیش تر به خط و ربط فرزانگانِ سرزمین مادری و مکارم اخلاقی ایشان، بار دیگر به یاد بیاورند که تأیید عالم همان تکذیب جاهل است و استناد و اتکا به لفاظی های نااهل تکیه بر متکایی ست از جنس باد.

0001

ژنو، 20 فروردین 1369

برایم از کار و زندگی خودتان قدری بیشتر مرقوم دارید

سال نو 1369 بر شما مرد عزیز و عزیزان مبارک باد.

با شرمندگی از تأخیر در عریضه نگاری و تشکر از اینکه «قرار ملاقات» را برایم فرستادید امیدوارم عذرم را پذیرفته باشد [باشید] نوروز و رمضان و صد سالگی خودم و تنهایی و کار بیهودة بسیار علّت این تأخیر است و اگر درست فکر کنیم می‌بینیم که این بیهودگی بسیار وسیع است و عالم را فراگرفته است و هیچ نمی دانیم چرا آمده ایم و چه می‌کنیم و کی و چرا خواهیم رفت و باید بگوئیم توکّلتُ علی الله.

در صفحة آخر کتاب دیدم که با این «قرار ملاقات» هفت کتاب شعر تاکنون سروده اید هفت را عدد مبارکی میدانیم و امیدوارم برای مسعود احمدی عزیز و عزیزانش کاملاً مبارک باشد و عمر و عاقبت آنها را خوش و بی دردسر و شادکام بسازد. قرار ملاقات من با شما در صفحة 15 آمده و عنوان مخصوصی ندارد (مثل بسیاری از چیزهای دیگر این دنیا) و از مرد عابری سخن رفته است که «مانده بود به راه» مثل من و این مرد هم «از تباهی راه و آب و هوا» مینالد و «جهان را و هرچه را در اوست مات و مبهوت و منگ» میبیند و اگر مسعود احمدی بال پرنده را در خنده میبیند دوست فرتوت او اگر مخلوق زنده و خورنده و چه بسا غمگین و خاموش و برای دارائی و مقام حریص و از خوف آکنده را در مدّ نظر نگیرد که خود کاری است سخت و دشوار) تمام موجودات را اعم از جماد و نبات و پرنده و چرنده همه را شاد و شادی بخش می‌یابد و وقتی میبیند که هر درختی برگ مخصوصی دارد (یک برگ را برایتان می‌فرستم و درست نام درخت کوچکی که این برگ را دارد نمیدانم گلهای سفید زیبائی دارد) و انسان مبهوت می‌شود که این همه شکلهای گوناگون (چه بسا بصورت قلب انسانی با مقداری رگ متوازی از دو طرف) و آن همه رنگهای جورواجور از کجا آمده است و منِ از همه جا بی خبر گاهی فکر می‌کنم که شاید هر تخم نباتی و حیوانی از دنیای مجهول دیگری به زمین افتاده باشد و ما بی خبریم. در هر صورت احمدی عزیز من بدبخت در کار شعر هم بسیار نادان و دچار کوری و بی خبری هستم و در تمام عمرم فقط یک چند کلام بصورت شعر بهم انداخته ام که گویا در یکی از مقالاتم بچاپ هم رسیده باشد و در روی ورقه ای برایت می‌فرستم و تصدیق دارم که واقعاً معر است نه شعر. عیبی ندارد بسیاری از شعرها هم از حسن و صفت اساسی شعر که باید روح را شاد و رقصان بسازد محروم میباشند و من حتّی گاهی از خودم میپرسم (با ترس و لرز فراوان و خجلت زده از بی خیالی خودم) که آیا این بیت معروف از شاعر واقعاً بی مانند ما خواجه حافظ

ای فروغ حسن ما از روی رخشان شما

آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

آیا بیت خوبی است و آیا چون در مصراع دوم در کلمة «آبرو» کلمة «آب» بمیان آمده است باید از «چاه» زنخدان (خدا نصیب هیچ عاشقی چنین معشوقی ننماید که زنخدانش دارای چاه چنین عمیقی باشد که بتوان آنرا چاه خواند...) اما فوراً بیادم بیاید که همین مرد عجیب در جای دیگر فرموده:

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

و خطاب به شیراز میگویم مرحبا بتو که چنین کودک دنیا شناسی را بوجود آوردی براستی در همین اواخر در کتابی خواندم که شیراز را یک تن از بزرگان عرَب ساخته است و بسیار تعجّب کردم ای کاش حوصله و دماغ داشته باشید تحقیقی بفرمائید و نتیجه را برایم مرقوم دارید. باسلام دست و صورت شما را میبوسم.

سید محمدعلی جمالزاده

 

شعر جمالزاده که هفتاد و چند سال پیش از این بهم بافته است

خسته شدم زمین جهان فانی

زمین فریبنده و حسرت کامرانی

صدبار مردم و زنده ام هنوز

پس کو عیش کو عشرت کو شادمانی

محبوبة نیک و زیبا دیدم

لغمة مهر و محبت بسیار چشیدم

افتخارم چون خورشید درخشید

زان جمله جز حسرت چه بگزیدم

جوانم و از زندگی بیزار

                                                  از مرگ بیم دارم و از زندگی عار

دلی نمانده که دلخوش باشم

                                                               کو قبر کو لحد کو مزار

                                          یا        کو پایان کو فنا کو مرگ کو مزار

تا دلت می‌خواهد بخند ولی کیست که در طول عمر و زندگی گاهی جنون به مغزش خیمه نزند.

قربان ایران خودمان که در حدود بیست و چند سال از عمرم را رویهمرفته بتدریج در آنجا گذراندم و بخت و طالع اتفاقات روزگار پایان عمرم را دور از او.

قربانت سیدمحمدعلی جمال زاده

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید نامه : 1 نامه از استاد سیدمحمدعلی جمال‌زاده - 2