پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



برگ‌ريزان

  • مشاهده در قالب پی دی اف

دکتر احسان یارشاطر

برگ‌ريزان، احسان يارشاطر، ايران‌نامه، سال هفتم، شماره 2، زمستان 1367، صص 209- 215

شكوفايي نويدبخشي كه پس از جنگ دوم جهاني در شعر و داستان‌نويسي ايران پيش آمد، متأسفانه دوره‌یي از ركود و درجاماندگي در پي‌داشت. در سال‌هاي 1340 و حتي 1350 شاعران و داستان‌نويسان عمده بيشتر همان‌هايي بودند كه در چند سال پس از جنگ نامشان بر زبان‌ها افتاده بود. در اواخر سال‌هاي 50 و اوائل 60 با طبع آثار نويسندگاني چون دولت‌آبادي و هومن و مرادي و طبع آثار تازه‌یي از دانشور و ميرصادقي و امير شاهي و فصيح جنبش تازه‌یي در داستان‌نويسي پديد آمد اما در شاعري اسامي مشهور همان اسامي قديم ماند و در ميان شاعران تازه‌تر كسي كه نوآوري شاملو يا حماسه‌سازي اخوان ثالث يا خيال سبكپاي سپهري يا بلاغت و تخيل نادرپور يا صيقل بهبهاني و يا لطف غنائي كسرائي و ابتهاج و مشيري را ارائه كند، ظاهراً ظهور نكرده است.

چندي پيش با شعر شاعر تازه‌یي آشنا شدم. كتابچه‌یي از اشعار مسعود احمدي به نام روز باراني (طهران، پایيز 1366) بدستم رسيد كه بيشتر در اسفند 65 سروده شده. قطعات اين كتابچه عموماً كوتاه و در يكي دو مورد بيشتر از ده دوازده كلمه نيست. برخي از آن‌ها يادآور اشعار كوتاه چيني و ژاپني (هايكو) است، با وصف مجملي و ارائة نكته‌یي يا تلقين احساسي، بعضي از قطعات بدون وزن و برخي ديگر موزون، عموماً بر اساس وزن رَمَل (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن...). آنچه در اين دفتر بخصوص جالب بود وحدت موضوع بود. همة قطعات كه شاعر آن‌ها را «باراني» خوانده است به نحوي با ابر و باران و هواي نمناك سر و كار داشت. پيدا بود كه شاعر از اين پديده‌ها اثري ژرف برگرفته است:

بارانی 25

اینک

 

هوا

آمیزة عطر و نور

و شیروانی‌ها و بام‌ها پاکیزه و تابناک

چونان که همة سنگفرش‌ها

 

آری

من از سنگ و آهن بگذشتم     همپای عطر و نور

تا در تو رسیدم

                   آری

اسفند 65

 

بارانی 2

نی زن آمد

شامگاهان از گذرگاهی که می‌رُفتش به آب چشم

                                                                  ابر دلگیری

و کنارِ آتشی گل‌کرده اندر خویش

شد یله

          بس خسته و دلتنگ

 

جر جر باران،

کومه‌یی تنها و نی زن در کنارِ آتشی گلرنگ

                                                        سایه‌یی بیرنگ

 

آی!

اینک

می‌دَمد اندر دلِ خالی نی فریادِ دردش را

هم به یاریِ دو دستِ گرم خوش آهنگ

 

بامدادان چون رسید از راه

مردمان دیدند

در گذر جو بار خورشیدِ درخشان را

از تنِ شفاف آن نی زن که بر لب داشت

                                                   نی‌لبک از نور

و چنان می‌آمد اندر چشم

کوخرامد در بلورینه تن و شاخ سپیداران

خود بسانِ قطره‌یی باران

یا بسانِ چکّه‌یی از نور

خرداد 66

چند ماهي بعد دفتر ديگري از آقاي احمدي دريافت كردم بنام «برگ‌ريزان و گذرگاه» (طهران، زمستان 1366). قطعات «برگ‌ريزان» را «خزاني» (50 قطعه) و قطعات ديگر را «گذرگاهي» (16 قطعه) خوانده است. همة شعرها حاصل سال 66 است. اين قطعات نيز عموماً كوتاه‌اند و در موضوع وحدت دارند. در دوراني كه همگي گرفتار شتابند شايد هم اين نوع از شعر بيشتر مناسب حال خواننده است، هر چند در سنت قديم ايران نيز «بيت» كه واحد شعر فارسي‌ست و رباعي و دوبيتي عذري براي خوانندة شتابكار باقي نمي‌گذارند.

اشعار دفتر دوّم به گمان من پخته‌تر و خواندني‌تر از دفتر اول است. لفظش پاكيزه‌تر است و اعتماد شاعر به نيروي شعريش استوارتر به نظر مي‌رسد. از اين‌رو پيداست كه احمدي در شاعري رو به كمال دارد. تخيّل خوش‌رفتار و عمق احساس او و پيچيدنش به مضموني واحد در قطعات مختلف و كثرت نسبي اشعاري كه در يك سال سروده است نويد مي‌دهد كه در آينده نيز شاهد آثار شايسته و دلكشي از او باشيم.

احمدي بخلاف بعضي شاعران نوپرداز از اهميت وزن و آهنگ در شعر و همچنين قافيه غافل نيست. در شعر نوين كه سنّت‌شكني لازمة آن شمرده مي‌شود، برخي از شاعران اهميت جنبه‌هاي صوتي و صوري شعر را از ياد برده‌اند، تا آن‌جا كه بعضي گمان كرده‌اند كه وزن از اعتبار شعر آنان خواهد كاست و قافيه بدنامي ببار خواهد آورد. همچنين مجاب شده‌اند كه اگر خطوط شعر خود را منظم زير هم بنويسند به كهنه‌پرستي منسوب مي‌شوند. بر عكس اگر خطوط شعر را پاره‌پاره كنند و بر صفحه بپرا كنند شعر بهتري گفته‌اند. همچنين چون پيروي از يك بحر و يك قافيه را كه مرسوم قصيده و غزل است خلاف مذهب خود مي‌شمارند چنين پنداشته‌اند كه وزن و قافيه در شعر يكسره بيهوده و مزاحم است. و باز چون در پي رهايي از قيود سخت‌گير شعر كهن بوده‌اند در اين گمان افتاده‌اند كه هر گونه قيدي را بايد از پاي شعر برداشت و غافل مانده‌اند كه شعر خوب، در قياس با نثر شاعرانة خوب، مستلزم تحميل قالبي بر زبان است و لازمة هر قالبي حدّ و بند است. اين نكات را نيما درست دريافته بود و برخي از شاعران خوب نوين نيز آن‌ها را بكار برده‌اند. اشعار احمدي نه سراسر موزون است و نه همه مقفّي، ولي آشكار است كه از تأثير وزن و قافيه و برخي آرايش‌هاي صوتي ديگر غافل نيست و آن‌ها را گاه دانسته و سنجيده بكار مي‌برد:

خزانی 11

با برگ می‌نشینم

زرد و تکیده و ژولیده

با آه حسرتی از بهار ندمیده     بر لبانم

 

با برگ می‌نشینم

زرد و تکیده و در هم تپیده

با سوز سرمایی نورسیده

                                 در جانم

با برگ می‌نشینم

                       می‌نشینم

                                     بر خاک

آذر 66

 

خزانی 8

یورش بوران

غوغای کلاغان

پیچکی انبوه     برگریزان

و نرده‌هایی عریان

از شرم

          عرقریزان

آبان 66

همچنين در دفتر دوم تنوع آهنگ بيشتر است و ملالي كه از تكرار بحر از خواندن شعر بسياري از شاعران معاصر دامن‌گير انسان مي‌شود و آن‌ها را بصورت بحر طويل يكنواختي در مي‌آورد در شعر او كمتر مصداق دارد. براي من ماية‌ شگفتي‌ست كه با آن‌همه اوزان خوش‌آهنگ و رقص‌انگيز و طرب‌زا كه در غزل‌هاي مولوي و حافظ و ديگران مي‌توان ديد و آن‌همه اوزان موج‌دار خراساني كه گاه عنان آهنگ را مي‌كشد و بر جاي مي‌دارد و باز رها مي‌كند و آهنگ را سرعت مي‌بخشد مي‌توان مشاهده نمود، چگونه شاعران نوپرداز از همه به يكي دو بحر آن هم با يكنواختي خميازه‌آوري كه در اشعار سبك هندي مشهود است قناعت كرده‌اند. آن وزن‌هاي رقصان و طرب‌انگيز كه با آهنگ آن پايكوبي مي‌توان كرد كجاست؟ اين درست نيست كه گمان كنيم آهنگ و قافيه فقط آرايش شعر است. جان شعر خيال است و تن آن لفظ؛ آهنگ اين تن را نيرو مي‌بخشد و هم زيبا مي‌كند، و چون درست دقت كنيم با خيال و كاري كه خيال در شعر انجام مي‌دهد بي‌ارتباط نيست.

البته وزن و قافيه، نظمي را شعر نمي‌كند و شعر متوسطي را تعالي نمي‌بخشد ولي شعر خوب را عالي و شعر عالي را اعلي مي‌كند. من اشعار مسعود احمدي، خاصه اشعار سال 1366 او را عموماً دلنشين يافته‌ام. شعرش حاصل تجربيات اصيل اوست و تخيّلش در محسوس ساختن اين تجربه‌ها براي ديگران و گشودن روزنه‌هاي تازه به‌روي آنان هيچ كوتاه نيست:

خزانی 9

بر نیمکتی تنها می‌نشینم

در اندوه زرد سپیداران

 

چتر شاداب رویاهایم را می‌گشایم

در هیاهوی خاکستری کلاغان

و گذرگاه خسته را

چشم می‌دوزم     تا سبز بهاران

آبان 66

 

خزانی 13

آوار برگ را

از نیمکت می‌روبم

و بر آن می‌نشینم

از غم‌آوای برگ و گام به خود می‌آیم

 

تند بادی و آوار زرد

و چتر آبی رویاهای من

به دیگر بار     برفراز سرم

آبان 66

 

خزانی 25

باد می‌آرمد

سبزه قبایی از گرد راه می‌رسد

تا شاخ برهنة بادام بنی

 

سرفراز می‌کند

می‌خواند     می‌خواند

و شاخ خفته

رفته رفته پلک می‌گشاید

آبان 66

 

گذرگاهی 15

بر نسترن رویایش

چکاوکی مدام می‌خواند     به پنج صبح

 

حیرت‌زده با خود می‌گوید

شاید به خواب دیده باشم

مردة پرندگان را     بر سنگفرش

آبان 66

 

گذرگاهی 16

زنگ‌آهنگِ ساعت دیواری را

یکایک     می‌شمرد

لبخند بر لب پلک می‌گشاید

و سپیده‌دمان در نگاهش می‌ریزد

آبان 66

نظرات  

 
0 #1 مهران سيدي 1392-08-26 20:48
براي من كه آن سال‌ها دانش‌آموز بوده‌ام خواندني است
هميشه نويسا و سلامت باشيد جناب احمدي عزيز
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید نقد : برگ‌ريزان