پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



بر پُشت خارپُشت در آرزوی خواب

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مشیت علایی

نقدی بر مجموعۀ بر شیب تند عصر

مجلۀ دنیای سخن، شماره 75، مرداد و شهریور 1376، صفحات 72 تا 74

صداهای پرشورتر (نقد و تحلیل شعر)، مشیت علایی، نشر اختران، چاپ اول 1385، صفحات 89 تا 97

تازه‌ترین مجموعه شعر مسعود احمدی، «بر شیب تند عصر»، دربرگیرندة اشعاری‌ست که وی در فاصلة سال‌های 1373- 1371 سروده، و تقریباً از تمامی جهات دنبالة مضمونی، موضوعی، زبانی و ساختاری «روحی خیس، تنی‌تر و صبح در ساک» (1371) است، که خود حاصل تداوم راهی بود که منزل نخست آن را ده سال پیش از این با «روز بارانی» (1366) آغاز کرد.1 احمدی، همچنان که در دفترهای پیش ازین، مرثیه‌گوی انسان معاصر است؛ انسانی به ستوه آمده از حیاتی یک‌رنگ یا بی‌رنگ؛ جدا مانده از خود؛ دورافتاده از دیگران؛ لهیده زیر بار مرده ریگی چند هزار ساله؛ ناقص و درمانده از حضور مسلط چهره‌های حماسی و اساطیری. به زعم احمدی، انسان کنونی همان‌قدر که اسیر تکرار فرساینده و غیرانسانی ضرباهنگ زندگی امروزی‌ست، تکیده و زخم خوردة گذشته‌یی‌ست که سنت قهرمان پرستی ذهنیت و فرهنگ او را شکل داده‌اند. یک راه ترمیم این زخم‌های اجتماعی و تاریخی- چنان که از شعرهای این دفتر برمی‌آید- قهرمان‌ستیزی، سنت‌زدایی و دوست‌داشتن است، و لازمة آن «انکار پدر» است از سویی، و برخورداری از عشق زنی، که ترجیحاً همسر باشد. طرح این نکتة اخیر، احمدی را به بیان خطابه‌یی و معلم گونه‌یی می‌کشاند که اوج آن را می‌توان در شعر ضعیف «آبروی آدمی» دید، شعری که نه فقط به لحاظ ادبیت آن هیچ چیز قابل توجهی ندارد، بلکه به جهت افشای موضعی تماماً سنتی قابل توجه است- موضعی که؛ علی‌الظاهری احمدی چه در شعرها و چه در مقاله‌هایش، همواره خود را معاند سرسخت آن قلمداد کرده است. اگر این حرف احمدی راست باشد که ذهنیت انسان امروز هنوز اسیر چنبرة سنت است، یکی از مصداق‌های آن را باید در سرودن شعر پندآمیز (didactic) دید- یعنی تجلی‌گاه وسوسة دخالت آشکار ایدئولوژی در شعر. وسوسه‌یی که هنوز احمدی خود را به تمامی از آن نتکانده است، و گه‌گاه حضور مواعظ و حِکَم سعدی‌وار نه فقط به پیکرة تصویری و تخیلی پرطراوت شعر او لطمه می‌زند، بلکه خواننده را با قراردادن در برابر تناقضی حل ناشدنی گیج می‌کند؛ اما، این وضع شاید نهایتاً تعبیر بیان خود شاعر باشد که «گویا هنوز مُردگانند که نمی‌گذارند».2

«بر پله» اولین شعر این مجموعه، از موفق‌ترین کارهای احمدی در نمایاندن وضع انسان معاصر است. مصراع نخست شعر «پرتاب شده ایم»، با استفاده از بنای مجهول، وضعیت انفعالی چنین انسان‌هایی را به تأکید نشان می‌دهد. تعابیر بعدی شعر، هم چون «ناتمام» بودن و «دور از هم» بودن، یک‌بار در قالب تصویر صوتی «تیک تاک» و بار دیگر به کمک تصویر تجسمی «پله» هر چه زیباتر القا می‌شوند، و در این میان باز هم تصویرهای «شکاف شب» و «درز روز» بر تکیدگی موجوداتی صحه می‌گذارند، که تیک‌تاک تمام‌نشدنی ساعت، تکرر بی‌حاصل جُست‌و‌جوی آن‌ها را برای یافتن «نیمة دیگر خویش» به اصرار یادآور می‌شود؛ جست‌و‌جویی که به نشستنی «خمیده» بر پله می‌انجامد، تا در این جداافتادگی، «یک به یک رویاهایمان را به باد دهیم/ دست بتکانیم/ آه بکشیم/ تمام شویم». استفادة مناسب احمدی از عبارت «یک به یک» بر ایهام، و نتیجتاً زیبایی تصویری و مضمونی شعر افزوده است، چه می‌توان آن را بَدَل فاعلِ جملة قبل «بر پله‌یی بنشینیم» یا بدل «رویاها» در مصراع بعد فرض کرد که در هر حال، در ریتم پرشتاب و فاقد مکث مصراع‌ها، به خدمت تأثیرگذاری مطلوب شعر درآمده است، هم‌چنان که مصراع «دست بتکانیم» با معنای تصریحی دست شستن از چیزی و اشارة تلویحی دست تکان‌دادن به هنگام وداع. احمدی در شعر بعدی از همین آدم‌ها، به گونه‌یی صریح‌تر و با عنوان «شبح» یاد می‌کند. این اشباح «سایه‌هایی بی نام» که «در خیابانی بی‌نشان/ که به بن‌بست گره خورده است» زندگی می‌کنند. مجموعة تصاویر توصیفی این شعر، هم چون شعر «پله» دقیق و پرتاثیراند، و بیان‌گر سرگردانی، بی‌هویتی و پایان نیافتگی جست‌و‌جوی‌شان: این «اشباح» بر «شانه باد» سوارند و بی‌آنکه نشانی خود را بدانند در خیابانی بی‌نشان و بن‌بست چیزی را می‌جویند. تعبیرگیرای «نردبان را/ بر جدار تاریکی تکیه می‌دهیم/ به اصرار/ از آن بالا می‌رویم/ تا ببینیم/ که فردا نیز چنینیم» القاگر هنرمندانة سپری‌کردن عصری پرملال همراه با کاوشی بی‌حاصل است برای این «اشباح» که به «هنوز» رسیده‌اند اما به ناگزیر شتابندگی بی‌هدف روز را دنبال می‌کنند.3 «اشباح» احمدی در شعرهای بعد با نام «سایه‌های بی‌سبب» ظاهر می‌شوند تا در پی سپری‌کردن روزی پُرملال و مشقت «پاها را بر جدار تاریکی» تکیه دهند و رو به شب «بر شیب تند عصر» کابوس «زنان بی‌زبان و دختران بی‌سر» را ببینند. استعارة زیبای «صبحی/ که چکه چکه می‌چکد در فنجان بی رنگ» برای آغاز روزی «که گفتی امروز، روز دیگری‌ست». در شعر «با همسایه‌ها» شاعر تصویرگر فضایی هراسناک و غیرانسانی‌ست که در آن ماهیت ارزش‌ها و مناسبات عاطفی میان انسان‌ها قلب شده است. «در آن سوی مِه» مجموعة چند تصویر سورآل است که در همة آن‌ها مرگ پس‌زمینه است: در هر دو سوی مِه مرگ حضور دارد. در این سو، اشباح بی‌چهره «به دور پیالة واژگون»- استعاره برای زمین- در هم می‌لولند، و «تیر چراغ/ صلیب سیمانی»شان است و در آن سو، مرگ در کار شکار معصومیت است. آن چه بر هراس ناکی تصاویر می‌افزاید چهرة مرگ است که، به خلاف چهرة زندگان، صاحب هویت است. احمدی از مضامین و اشارات اساطیری- عمدتاً عبری و یونانی- برای القای همان پیام‌ها استفاده می‌کند: رنج تاریخی انسان، سلطة خودکامگی و خیانت، و رسالت‌های بی‌فرجام. در شعر «شب تروا» که اولین شعر از این گروه است، بیشتر عناصری که القاگر این تصاویرند حضور دارند. زمان، همان عصر همیشگی و دل‌تنگ شعرهای احمدی‌ست. در چنین فضایی، برگ‌ها از وزش نسیم تکان نمی‌خورند، بلکه از حضور باد سرگیجه گرفته‌اند، زمین و هوا در اشغال سیاهی و صدای چکمه‌هاست، و «اسب چوبی» به نشانی شگردی دغل‌کارانه در میانة میدان هلهلة کودکان را برانگیخته است، تا در زمان موعود جان و معصومیت آنان را طلب کند. در شعر «ترور» مضمون اسطورة هابیل و قابیل به احمدی کمک می‌کند تا به هجوم خشونت بر زیبایی و اندیشه بُعدی جهان شمول بخشد، تصویر زیبای «هُدهُدی بی‌صدا بر سیم برق» که شیون دختران صیهون را به دنبال دارد، در پی «ذهن زخمی» و دفتر پراکندة غزل‌ها در باد، به تناوب، صحنه‌هایی از هجوم، خشونت و دل مردگی را به نمایش می‌گذارند. در شعر بعدی، «آخرین سفیر» شاعر فرجام عبث و تراژیک رسالتی مسیحایی را قلم می‌زند: «تکه‌های آخرین سفیر را/ در آ‏فتاب بر چنگک/ و پاره‌های صدای خود را/ در باد، بر سیم خاردار.» شعرهای «ترور»، «شب تروا» و «آخرین سفیر» در بخش بعدی با نام «اسطوره» تداوم می‌یابند، که خود، به شکلی دیگر، دنبالة بخش «صبح در ساک» دفتر پیشین احمدی‌ست. در شعرهای این بخش، شاعر به نفی چهره‌های حماسی و اسطوره‌یی برمی خیزد؛ این سروده‌ها، اعتراضی‌ست علیه روحیة قهرمان‌سازی و نخبه‌گزینی فرهنگ شرقی. به زعم شاعر، ناپختگی، عدم بلوغ و ترس خوردگی ذهنیت‌های انسان کنونی حاصل تکیة سنگین چند هزار سالة او بر اسوه‌ها و اسطوره‌هاست. حضور همیشگی و سایه‌افکن هیئتی پدرگونه بر تاریخ انسان، غالب انسان‌ها را در کودکی گذاشته است، و راه دست‌یابی به بلوغ، از چشم احمدی، زدودن این سایه‌هاست. در شعر «بی‌چهره» شاعر به انکار چهرة بی‌هویت منجی قهرمانی برمی‌خیزد که فریادش- اگر اثری دارد- ترک انداختن بر هواست؛ و آن‌قدر کوچک و حقیر است که از «درزی» به درون می‌آید. شاعر نمی‌خواهد خود را شیفتة چنین هیئتی ببیند اما خود معترف است که استمرار سنت برخواسته او غلبه دارد.

گفتیم که فرض بنیادین احمدی- حقارت فرهنگی بخش غالبی از انسان‌های کنونی- او را به این نتیجه می‌کشاند که باید به تلاشی اسوه زدایانه دست زد. ارائة این چهره‌ها، اما، بیش از آنچه با واقعیات تاریخی مطابقت داشته باشد، بازتاب دهندة ذهنیت خود شاعر است- ذهنیتی که از تعصبی جهت دار چندان مصون نمانده است. سوای آن که نمی‌توان نقش این چهره‌های حماسی را در فرایند مبارزات و ابقای مقاومت آن‌ها انکار کرد، تقلیل آن‌ها تا حد موجوداتی ناچیز و فاقد تاثیر حتی با تصور خود شاعر از این چهره‌ها هماهنگی ندارد. دشوار است بتوان هیئتی قهرمانی و حماسی را تجسم کرد که «فریادش» در حد «ترک انداختن» بر فضا اثرگذار باشد و از فرط ناچیزی از شکافی به درون به خزد. تأثیر ماندگاری که حضور فعال- اما هر چند عاطفی- آن‌ها در صحنة حیات واقعی ملت‌ها داشته است از چنان توصیفاتی که احمدی به دست می‌دهد برنمی‌آید: نشئة حضور یاد آن‌ها- حتی اگر از شیفتگی ما و احمدی به چهره‌پردازی باشد- باید در واقعیتی متین و سنگین ریشه داشته باشد. در شعر دیگری با نام «آینه‌ها» یکی از این چهره‌های اسطوره‌یی ظهوری پُرجلال و جبروت دارد: «با صبح آمدی/ در پیراهنی از کف/ با پیرایه‌های از مرجان و صدف» و پیروانش‌اش با حرکتی نمادین- چنان که گویی به اجرای مناسکی آیینی برخاسته‌اند- «با خون کودکان مان در پیاله‌های سفالین»- از پی او روان‌اند اما هنگام عصر که وی به آن‌ها رو می‌کند با وزش بادی چهره‌اش روییده می‌شود. پایان شعر منطقی و زیباست: پیروان منجی، که هویت و چهره‌دار بودن خود را در چهرة او می‌جسته‌اند- اکنون که بی‌چهره‌گی اسوه‌ی خویش را دیده‌اند، خود بی‌هویت و بی‌چهره برجا مانده‌اند. در شعر بعد، «در پای دیوار»– با تلمیحی به دیوار ندبة یهودیان- مراثی ارمیای نبی زمینه‌یی اسطوره‌یی و فاقد زمان فراهم می‌کند تا بار دیگر شاعر رهروان فرهنگ اسوه و اسطوره را به «کودکان صد ساله» تشبیه کند که «جهان/ برای آنان/حباب صابون» است، و «سر به هوا/ بر کوره راه» می‌روند.

احمدی در شعر «از بن بست» از تمهیدات دیگری برای اسطوره‌شکنی استفاده می‌کند، و آن گذاشتن عناصر اسطوره‌یی و باستانی در کنار عناصر زندگی کنونی‌ست: روزنامه، پاکت میوه، لفاف خرده‌ریز، بادبادکی که از سیم برق آویزان است، خودکار، قبض برق، زیرسیگاری پُر و بطری خالی در کنار «اوراق کتاب اشعیاء» و ارمیاء. در چنین فضایی، از تحقق پیام‌های مسیحایی اشعیاء خبری نیست؛ «سروده‌های رسول» به بن‌بست انجامیده‌اند و زمان مرثیه‌سرایی ارمیاء است. در شعر زیبا و پرتصویر «گازُر» زنی که نماد ازلی همه مادران است، به شستن پیراهن خونالودی می‌نشیند که از آن همة جوان‌هاست. سروده‌های دو بخش بعدی- «سرودهایی برای سارا» و «عاشقانه‌ها»- در مضمون عشق مشترک‌اند. شعر نخست «تا انکار پدر» تصویر زیبایی از تصور زیبای عاشقانه‌یی را دربردارد: «تا چشم بگشایم/ به جست‌و‌جوی تو بر بستر دست می‌سایم/ باز/ با من از خواب نیامده‌ای» شعر بعد «بر شانة مرگ» تصور سورآل انسانی‌ست که، بی‌عشق، همه‌چیز از او دور می‌شود. برگرفتن عشق از او، گریز جهانی‌ست که تهی‌شدن آن از عشق برای او تجربه عینی و مجسم‌گریز مرگ است با همه‌چیز بر شانه‌های‌اش. این شعر حاوی یکی از پیچیده‌ترین تصویرسازی‌های احمدی‌ست و یک‌بار بیش از این نیز در آغاز شعر «آخرین سفیر» از این شیوه استفاده کرده است: «نگاهم/ خیابان را به کوچه می‌برد/ و کوچه را به پسکوچه» شاعر در تجربة عشقی که از او دریغ داشته می‌شود، و احساس بیهودگی و مرگ، همه چیز را متأثر از همان احساس خود می‌بیند؛ دورشدن جهان از او فاصله‌گرفتن مرگ آلود جهانی بی‌عشق است که آن را بر شانه‌های مرگ گریزان می‌بیند.

«سقراط روح» عاشقانة زیبایی‌ست که در آن شاعر شعر خود را راه کوتاه‌تر و آسان‌تری برای ایجاد ارتباط می‌داند تا روال متعارف آشنایی و شناخت را که با نگاه آغاز می‌شود و مستلزم‌گذار از «دالان‌های تو در تو» است تا «در بگشایی/ پرده را کنار زنی/ مرا بیابی». مضمون «روز را دریاب» (Cacpe diem) که از مضامین قدیمی و آشنای ادبیات است در شعرهای «سیب و صبحانه» و «سین» به کار گرفته شده‌اند. در شعر نخست، شاعر بر زمینه‌های اشاراتی اساطیری- خضر، زیگفرید، آشیل، اسفندیار- سعی در بی‌اعتبار جلوه‌دادن تصویر دیرندة جاودانگی و بی‌مرگی دارد تا از آن طریق محبوب‌اش را به تعجیل در دوست داشتن وادارد. در شعر بعد، هم‌آوایی حاصل از تکرار صداهای س و ص که خود نتیجه تداعی نام سارا است تأثیر صوتی دل‌پذیری در فضای شعر می‌پراکند: «سین/ صدای توست/ که می‌رسد از سیم تا سکوت با صدای تو/ اتاق سرشار/ از عطر سیب و رنگ انار/ و صندلی عاصی، فنجان بی‌شکیب، بستر بی‌قرار/ هر بار از سین به تو می‌رسم/ سارا»، شعر بعد، «تا سیب»، از درآمیختگی زیبا و مؤثر آوایی و تصویری شعر پیشین کاملاً بی‌بهره است، و جای آن را زبانی سنگین و ناهموار گرفته که محملی برای بیان خطابه‌یی و خود- مدارانة شاعر شده است. شعر در خط و حدّ شعر «آبروی آدمی» و «همراهم تو بودی»ست، و شاعر که خود را بری از تعصب‌های مردسالارانة متعارف معرفی می‌کند، ناخواسته به لحنی آمرانه خودباوری و تفرعن خود را افشا می‌کند: «نه خدای خانه‌ام، نه اسب بارکش، نه در بند تنم، نه گرفتار خویشتن.» همان‌گونه که در «تقدیر» خود را از «سلالة سلیمان» می‌داند.

بخش بعدی دفتر «بر شیب تند عصر» با عنوان «عاشقانه ها» حاوی تغزلاتی‌ست که جلوه‌گاه ظهور زن در نقش‌های متفاوت است: همسر، الهام‌بخش، الهة شعر، سایه‌سار، آرامش‌دهنده و سیراب‌کننده. در شعر «بر شیب شب» فرایند شکل‌گیری یک شعر با پیداشدن زن محبوب شاعر به زیبایی نمایانده شده است. تجلی حضور یاد زن در تداعی با اشیایی که ملازم اویند مرحله به مرحله شعر شاعر را می‌زایاند. «رنگ خزه»- احتمالاً با تأثیر از ایماژ مشابه در موضوع و متن مشابهی از شعر ماندگار و زیبای «ماهی» شاملو- شبکة پیچیده و در هم‌تنیده‌یی را ایجاد می‌کند که تحسین‌برانگیز است: شادابی و طراوت یک تجربه؛ پاکی و بدوی بودن آن، و نهایتاً «سبز» شدن شعر از او. یگانگی ذهن شاعر با یاد زایای دوست همان‌گونه که مایة «تمامیت» و «جمعیت» آن دو است، به شعر او نیز معنا می‌دهد. حضور توامان این دو- ذهنیت شاعر و خاطرة دوست- نه فقط به ارتباط آن دو و زندگی شاعر معنا می‌دهد، که به آ‏فرینش شعر و معنای آن نیز قوام می‌بخشد. در شعر «اعتراف» زن اثیری شاعر سروشی‌ست موسی گونه که با چراغ کلمات‌اش سرزمین موعود تخیل او را شکوفا می‌کند. شعر «اگرچه پس از سالها» فقط یک استعارة بدیع دارد: «لبخندت/ بازتاب آفتاب از دانه‌های رسیدة انگور».

بررسی شعرهای این دفتر را با نگاهی به «بهاری» پایان می‌دهم. شعر تصویر بهاری‌ست مخدوش و بی‌اندام. «حافظة آسمان» این بهار «از خاطرة پرستو خالی» است و «ذهن مرغ مهاجر/ از یاد وطن پاک» در دنباله، دو توصیف بسیار زیبا بر غرابت ماهیت این بهار می‌افزاید: «پروانه/ پیش از خروج/ رنگ بال‌هاش را پاک می‌کند/ و باران/ پیش از فرود/ صداش را به سکوت می‌سپارد.» و شاعر با مرگ قناری و ساز «پا بر دندانه‌های نک تیز صدایی» می‌گذارد. صدای نوک تیز، صدای هر چه باشد، جایگزین چندش‌آوری‌ست برای قناری و ساز که در متن چنان بهاری نشسته است. دفتر جدید شعر احمدی، در مجموع، به لحاظ مضمون، زبان، و تصویرسازی، در قیاس با مجموعة پیشین او، پیش رفت چشمگیری را نشان نمی‌دهد، هر چند به دفعات به تعبیرهای زیبا و به یادماندنی برمی‌خوریم. تکرار غالب مضامین پیشین از فرسودگی موضوعی او حکایت می‌کند. مگر آن که احمدی تمهیدی نو بیندیشد تا با نگاهی تازه موضوع‌ها را از فرسایش و شعر خود را از تکراری‌شدن نجات دهد. وسوسة خود- تفسیری و اتخاذ نگرش و حالتی پدرانه و پندآمیز از بارزترین نقاط شعرهای ضعیف اویند، که وجوه نه چندان خوشایندی را در ورای لیبرالیسم انتقادی او آ‌شکار می‌کنند. با این‌همه، تلاش پی‌گیر احمدی در تصویر انسان پرپشیده، بیگانه از خود، طبیعت و دیگران، انسان تحقیرشده، ناتمام و بندیِ سنتی قهرمان‌پرداز و اسطوره‌خواه، انسانی که به تعبیر زیبای او «بر پشت خارپشت/ در آرزوی خواب» است، درخور ستایش است، همچنان که سوک او در رثای زنان و طبیعتی که هویت‌شان قلب شده است.

 

پانویس‌ها:

1. برای اطلاع از کم و کیف شعر احمدی از ‌آغاز تا سال 1371، نگاه کنید مشیت علایی،«فراز و نشیب‌های یک شاعر: شعر مسعود احمدی»، چیستا، 81 (مهرا 1370)، صفحات 134 تا 145. و مشیت علایی، «خانه تکانی روح»، نگاه نو، 24 (اردیبهشت 1374)، صفحات 123 تا 132

2. مسعود احمدی، بر شیب تند عصر (تهران: فکر روز، 1376)، ص 36

3. تا آن‌جا که من اطلاع دارم، اولین بار شاملو در رثائیة زیبایی که برای فروغ فرخ‌زاد گفت: «هنوز» را به صورت اسم به کار برد: «و ما که همچنان دوره می‌کنیم/ شب را/ و روز را/ هنوز را.»

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید نقد : بر پُشت خارپُشت در آرزوی خواب