پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



صبح در ساک

6 شعر فرا نو از اکبر اکسیر

مجموعه شعر

چاپ اول پاییز1371

چاپ دوم بهار1378

گزیده یی از کتاب:

مرگ با تو چه تواند کرد

مرگ

با تو چه تواند کرد

اگر به تمامی زیسته باشی

و احساس امنیت

تنها رویا یی نبوده باشد؟

 

روزت

روز بوده باشد

بی آنکه شان شب را شکسته باشی

و بهارت       بهاری

که هرگزشرمسار بی برگی خزان نبوده است

 

مرگ

با تو چه تواند کرد

اگر به تمامی زیسته باشی

و احساس امنییت

تنها رویایی نبوده باشد

روشنایی       روشنایی

تاریکی       تاریکی

خُرمی       خُرمی

بی برگی       بی برگی بوده باشد

و تو

حقیقت را لمس کرده باشی

آن گونه که گونه های محبوبت را

و روحت

با نرمای سرانگشتانش آنچنان آشنا باشد

که تنت با گرمای لبان او

 

تا غیاب درخت

پیشاپیش

پیشاپیش تو

نفس زنان      عرق ریزان      غبار آلوده       خواهش هایی خُرد

 

گهگاه

از نفس می افتی

می نشینی

و بر کنار راه

به آرزوهایی

که اندکی آن سوی تر بیتوته کرده اند       خیره می مانی

 

بر می خیزی

به راه می افتی

بی آنکه حتی

درختی را که بر سرت سایه افکنده بود      دیده باشی

بی آنکه حتی

حضور مرا      احساس کرده باشی

 

می دوی

می دوی

از نسیم

از نانی که در سفره داری

و از احساس امنیتی که توان داشت

 

می دوی

می دوی

از باران

از پیراهنی که بر تن داری

و از اطمینان خاطری که تواند بود

 

می دوی

می دوی

از هستی تا نیستی

تا آنجا

که خواهش ها نیز می پوسند

تا آنجا

که پشیمانی نیز تجزیه می­شود

 

می دوی

می دوی

ازهستی تا نیستی

تا نبود خود

تا فقدان من

تا غیاب درخت

 

 

آن گونه که درخت      آن سان که پرنده

احساس اندک زیستن

به همه چیز

و همه کس

با تردید نگریستن:

به دیوار     و در

به قفل      و کلید

حتی به تو

 

تا تنهایی گریختن

با خود نشستن     گریستن

 

آری

کلمات بی اعتبارند

و درک زیبایی عبارتی ست یاوه

 

درخت

چیزی نیست

مگر اما نتدار خستهء پایداری

و پرنده      هیچ

مگر جورکش ستمدیدهء رهایی

اعتماد پیراهن باد

و باور کلاهی ست بر سر هیچ

دوستی بادام بی مغز است

و وفاداری گردکانی پوک

 

با این همه

به تو می اندیشم

و به خود:

به سراسیمگی      سرافکندگی       سرگردانی

و به این که

اگر در تو فرو روم

اگر در من غرقه شوی

شاید مفاهیم سرگردان سامان یابند

و ما نیز

معنا یی بیابیم

آن گونه که درخت     آن سان که پرنده

 

 

چمدان

چمدان را

تاریکی آورده بود

 

در چمدان

غرش رگبار

صدای شکستن صبح

آرزوی لهیده

غرور خمیده

 

در چشم زن

دیگر جهان گوی درد بود

و درد خیس اشک

 

 

خیابان بي‌انتها

خیابان بي‌انتها

باران بهاري

و مردگاني بي‌چتر و چتر در دست

 

كودكاني

كه از تلاوت تورات باز مي‌آيند

و هزار سالگاني

كه با روزنامه به خانه مي‌روند

 

آن سوي شيشه‌ها

بر شاخة برهنه

قناري یي‌منقار مي‌گشايد

تا فریاد زاغی از گلوي او پیراهن عصر را بدراند

و اين سوي ميان تنهائيش

كودكي ناشنوا

كه لبخند مي‌زند

 

خيابان بي‌انتها

باران بهاري

و شبي

كه از راه مي‌رسد با سكسكة مردي  مست

 

 

صبح

صبح

زير باران از خيابان آمد و بنشست

با دو جرعه شير لب‌تر كرد

دانه‌يي سيگار روشن كرد

و سرش را در ميان دست‌ها بگرفت

با صداي زنگ ساعت ناگهان برخاست

چتر و بارانيش را برداشت

وقت رفتن

سيب سرخي در كنار پنجره  بگذاشت

 

 

درخت خسته

تكدرختي تلخ

مي‌رسد  از راه

مي‌نشيند روي مبل راحتي آنگاه

مي‌گشايد بند سرخ از گيسوان زرد

در اتاق من شناورمي‌شود حالا

رنگ تنهايي و بوي درد

وقت رفتن مي‌گذارد بر سر ميزم

در كنار ساعت شماطه‌دار و دفتر و فنجان

دانه‌يي ازگيل و آهي سرد

 


 

شما اینجا هستید کتاب : صبح در ساک