پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



بر شیب تند عصر

3 شعر از علیرضا آبیز

مجموعه شعر

چاپ اول 1376

گزیده یی از کتاب:

بر پله

پرتاب شده‌ايم

ناتمام دور از هم

تا سراسر عمر

به جستجوي نيمة ديگر خويش باشيم

هر عصر

تكيده‌ترازهرروز

در شكافِ شب گم شويم

و هر صبح

باريك ‌تراز هر شب

از درز روز بيرون  آييم

تا باز     آغاز

 

تيك تاك از تكرار نمي‌افتد

تا خميده

برپله‌يي بنشينيم

يك به يك

رؤيا‌هامان را به باد دهيم

دست بتكانيم

آه بكشيم

تمام شويم

 

كابوس

روزرا

كه لا به لاپس مي زني

به عصرمي رسي

و به كفش هايي درپاگرد شب

تا باز

طاقبازبربسترسرد بيفتي

پاها را برجدار تاريكي تكيه دهي

و بخواهي

كه با صداي سوت

تنهايي شكاف بردارد

و ترس      ترك

 

اندك اندك

ازخواب پرمي شوي

تا باز

ازپس پلك

بدوي به جانب زنان بي زبان ودختران بي سر

 

بارديگر

بارش سپيده بربام سياهي

وصبحي

كه چكه چكه مي چكد در فنجان بي رنگ

تا بي درنگ

سواربرصداي خروس

ازكابوس بيرون آيي

شيررا سربكشي

و چنان با شتاب به راه بيفتي

كه گفتي

امروز روزي ديگراست      واقبال بلند

 

روزرا

كه لا به لا پس می زني

به عصرمي رسي

وبه كفش هايي درپاگرد شب

 

بر شانهء مرگ

بر شانهء مرگ

هیچ دیده ای آیا

درگاهی را

با زن و بافتنی و رویاهایش

دریچه­یی را

با مرد و روزنامه و آرزوهایش

یا بامی را

با کودک و بادبادک و خواب هایش

 

هیچ

هیچ دیده ای آیا

که مرگ

بدود و ببرد خیابانی را بر دوش

با همهء درها و دریچه هاو بام هایش؟

 

نه

ندیده ای

که بر باد می دهی

آفتاب       پنجره       زیلو

و مرا با تمام توان دوست داشتنم        سارا!

 

سقراط روح

فرصتي نيست

تا چراغ برداري

از چشم به درون آيي

دالان هاي تودرتو را بگذري

دربگشايي

پرده را كناربزني

مرا بيابي :

سقراط روح را

تنها برصندلي      با كلمات

 

كافي ست

شعرم را

پله پله پايين آيي

تا مرا ببيني

با جام شوكران در كنار

كه انتظارمي كشم

تورا     صبح را      صبحانه را      سارا!

شما اینجا هستید کتاب : بر شیب تند عصر