پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



برای بنفشه باید صبر کنی

نقد، ناقد، منتقد

مجموعه شعر

چاپ اول بهار1378

چاپ دوم بهار1384

گزیده یی از کتاب:

آن طرف آن همه حرف

خانه پراز پنج عصر     و پر از خدا و چيز‌هاي خواستني ديگر:

رديف‌هاي موازی کتاب      مجسمهء چوبی زني كه دارد فكر مي‌كند

 

دايره‌يي از نور زرد چراغ بر گوشة ميز قهوه‌يي

و فنجان‌شيشه‌يي تو بر لبهء لرزان دایره

«خیالت راحت

تا برگردی روزنامه مي‌خوانم یا کتاب»

اين را گفته است و حالا دارد از پشت شيشه‌ها برایم دست تکان مي‌دهد

خدا را مي‌گويم

 

در کوچه

تجدید مهتاب و تمدید باران

و کش آمدن پوست ذهن من از حجم همين وقت پارسال

كه هم تو بودی      هم حرف‌هاي پراز فردا و عطر داوودی

و هم بوسه‌هايی كه مزهء زغال اخته مي‌دادند

 

حالا

من پشت میز

با لباس و خیال خیس

و آرامشی كه نمي‌دانم از کجا آمد

 

خدا

كنار روزنامه در خواب

و تو

زیر سنگی در آخرین سطر همین شعر

 

اي كاش

از اول نيامده بودي

يا من

پيش از آمدنت رفته بودم تا آن طرف آن همه حرف

 

در تاریکی

هنوز

چند قدم با اول شب و آخر كوچه فاصله بود

داشتم در ذهنم قدم مي‌زدم كه رگبار گرفت

 

رسیدم      نفس زنان

با روزنامه و فكر‌هاي خیس و كليدي كه بد طوري بدقلقي مي‌كرد

 

بالاخره در باز شد

بر راهرو      و بر دهانه یی در ده قدمي

كه هميشه تكه‌يي از حياط را در مربعي جا مي‌دهد

 

آنجا

پر از باران بود

و پر از كوپهء  قطاري كه از پشت درخت انجيرمي‌گذشت

 

از پنجره‌يي كه مي‌رفت برايم دست تكان دادي

و بعد

نه باران بود       نه قطار       نه تو

نه سايه‌هايي كه با تو بودند       نه فكر‌هاي دو دقيقة قبل با من

فقط تكه‌يي از حياط بود

با گوشه‌يي از باغچه       و صداي كلاغي كه از اول در كادر نبود

 

بالاخره

من و سومین پله در حیاط

چیزی نه کم شده بود       نه زیاد

بجز سبدی خالی که نفهمیدم چه کسی بر پا دری گذاشته بود

 

برق رفته بود

و حالا نور ماه

از پنجره بر میز می ریخت و بر رواننویس و دسته کاغذ

و بر سر و شانه شاعری

که از آخرین سطر دور شده بود

و می خواست برود که چراغی بیاورد

 

گنجشک ها

گاهی فکر می کنم

این گنجشک ها تازگی ها چرا بیشتر وراجی می کنند

و چرا بعضی وقت ها آنقدر به فکر فرو می روند

که فراموش می کنند

هم ساعت را ببینند      هم مرگی را که در ذهن گربه کمین کرده است

 

حدس می زنم

آنها هم دارند به دنبال اسم تازه یی برای درخت می گردند

چون فهمیده اند     او که قرار بود بیاید و دنیا را دو باره قرائت کند

یکباره از آمدن منصرف شد

و حالا دارد در اول همان هفت هزار سال پیش پیراهن ارواح را وصله می کند

 

باید به این هم رسیده باشند

نه از میوهء رسیده باید گذشت   نه از فرصت های کوتاه

این را

هم درخت انجیر رو به رو گواهی می دهد

هم پچپچه یی که از پشت بوته های تمشک می آید

 

چیزهای خصوصی

چطور

هيچ چيز فقط براي تو نيست؟

 

همه مال توست:

آفتاب

وقتي لبة فنجان را طلايي مي‌كند       وتو لبخند مي‌زني

 

باران

وقتي تو را به آن روزها مي‌برد      وبه با او قدم زدن يا به بستر رفتن

 

آن شال هم

كه يادگار اولي ست          وآن ياس‌ها كه از دير‌ها لاي كتابند

 

طعم کرفس يا کاهو

چون در دهان تو طور ديگرند

و بوي شبيو

به خاطر خاطره‌يي كه فقط در تو زنده مي‌كند

از اين‌ها كه بگذري

آن نگاه يا آه

كه فقط تو مي‌فهمي‌ش   و فقط تو مي‌داني با آن چه كنی

 

راه پله

گنجشك‌ها را جدي بگير

انجير‌هاي رسيده

باران      پياده‌رو          خيالبافي‌ و نفس‌هاي عميق را

پل       دوستت دارم

زيبايي آن صندلي لهستاني  و آن روسري تركمني را

كه در بالكن رو به رو تنها مانده‌اند

 

خاطرة او

ياد كسي را تا همين ديروز در حوالي غروب قدم مي‌زد           و سوت

 

طعم چاي      حلاوت گفت و گو

جاي خالي ديوانه‌يي را كه مي‌خواست مردگانش را قانع كند

صدای او را که هنوز در پاگرد طبقه اول است

 

نم نم باران      ميدان‌هاي خالي

او را كه پشت همة پنجر‌ه‌ها چشم به راه است

و دارد براي كسي كه اندازه‌هاش را نمي‌داند جوراب و دستكش مي‌بافد

 

اين كلاغ كه هنوز خودش را باور نكرده

آئينه­یی كه اصلاً مسطح نيست

كليدي كه فقط در اختيار توست

راه پله را

 

امروز هم

امروز هم

يكي از كنارت مي‌گذرد

در پيچ كوچه بر پله‌يي مي‌نشيند

و هر چه مي‌كند به ياد نمي‌آورد كه اين همه سال كجا بوده

و حالا چرا اين جاست

 

از دور صداي سوت قطار مي‌آيد

و از پيچ صدا   زني با پيراهن و چمدان و ذهن يك رنگ

كه بي‌درنگ بر پله‌يي مي‌نشيند    سيگاري مي‌گيراند

آهي مي‌كشد و سكته مي‌كند

 

كسي

تمام روز به دنبال كليد مي‌گردد

و بالاخره دري را مي‌شكند كه بر تاريكي باز مي‌شود

و بر پلكاني مارپيچ در هيچ

 

ديگري هم

همين كه از رؤيا بيرون مي‌آيد

همة درها را به روي خود مي‌بندد و مي‌نشيند خيره به خود       رو به آينه

 

با اين همه

چرا آن بچه را نديدي

كه امروز به كفش‌هايي رسيد كه همهء سال خواب آن‌ها را مي‌ديد

و آن ياس زرد را

كه آن قدر دويد تا در اسفند به بهار رسيد

 

من از بارانی نمی گویم

که بر ذهن من   بر ملحفه ها و حوله ها

و بر سطل و جار و کلاغ می بارد

شما اینجا هستید کتاب : برای بنفشه باید صبر کنی