پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



2 شعر از حبیب موسوی بی‌بالانی

  • مشاهده در قالب پی دی اف

1

 

روزهایی بود

سرزمینِ من درخت داشت

من در سایه می‌نشستم

آرامشِ جنونم

بر عطرِ علف‌ها می‌ریخت

چشم‌هایم را می‌بستم

و در صدای پرنده‌هایی کامل

باز می‌شدم     صبح‌های فراوانی

اگر گریه می‌کردم

از شوقِ بودن بود

اما

خنده همیشه

همین حکایتِ غمزده‌ای‌ست

که روی صورتِ من

محو است

 

 

2

 

سیب را بُکُش

که بوی خاطراتِ خطر ناکی

دارد بلند می‌شود از بعدن

حتا صدای باد، که گاهی یعنی شادی

وقتی که پای سیب وسط باشد

انگار از تفکر ِ یک جور مرگِ مزمن و خندان

بویی بلند می‌کند

که آهسته است

حتا اگر بکشیش

رویای خیس و خلوتِ انواعی از پرنده‌ی شهری

حسِ حسادتِ انواعی از درخت را

دیگر

زنده نمی‌کند

تنها اتفاقی که می‌افتد این است که

صدای مطربِ پیری که در عزای زمستان

انگشتانش، سخت بود به پوستِ خشنِ دَفّ بخورد

یک گوشه از اتاقِ خودش، آرام می‌نشیند

و صدای صحنه‌ی این کشتن را

برای بهار

تمرین می‌کند

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید شعر گلستان : 2 شعر از حبیب موسوی بی‌بالانی