پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



6 شعر از حمیدرضا اقبال‌دوست

  • مشاهده در قالب پی دی اف

زبان گنجشک

 

گنجشک‌ها

هرجای جهان که باشند

زبان آدمیزاد را می‌فهمند

زبان سنگ سرخ است

 

 

بور

 

پرستوها

کوچ کردند

خرس‌ها

به خواب زمستانی پناه بردند و

آدم‌ها

به خانه‌هایشان

تنها درخت‌ها مانده‌اند

لخت و عور

در برابر بادها

سرخ و بور

در اجاق‌ها

 

 

گله

 

شاعر که می‌شوی

آسان می‌توانی خودت را جای بعضی‌ها بگذاری

جای گرگ‌های گرسنه

که به گله زدند

جای گوسفندهای بیچاره

که لت و پار شدند

جای سگ‌ها

که با گرگ‌ها گلاویز شدند

 

شاعر که شدی

سخت بتوانی خودت را

جای بعضی‌ها بگذاری

جای آدم‌ها

که سگ‌های زخمی را تیرباران کردند

که مبادا هاری گرفته باشند

 

 

لاهیجان

 

چشم‌ها

از چشم‌انداز تپه‌های چای

سیر نمی‌شوند

و شامه‌ها

از عطر بوته‌های چای

لعنت بر شیطان

کنار شیطان کوه

قهوه‌چی برایم

چای تازه‌دم هندی آورده است و

با آب و تاب

داستان کاشف السلطنه را

تعریف می‌کند

 

 

وال

 

از کنار ناوها

که آرامش اقیانوس‌ها را برهم ریخته‌اند

از کنار سکوهای نفتی

از میان لکه‌های سیاه

عبور کردند

دل به ساحل زدند و

سر به صخره‌ها کوبیدند

کاش به راز آوازهای‌شان

پی می‌بردم

شاید می‌فهمیدم

که چرا برای گناه انسان‌ها

نهنگ‌ها دست جمعی خودکشی می‌کنند

 

 

ماسک

 

سخت است

احترام بگذاری

به کسی که لیاقتش را ندارد

با لبخند در جلسه‌ای بنشینی

که حوصله‌ات را سر می‌برد

و چهره‌ی ماتم‌زده به خودت بگیری

در ختم کسی که نمی‌شناسی‌اش

 

سخت است

در آینه خودت را به جای آوری

با این همه نقاب

که با خودت به خانه آورده‌ای

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید شعر شهر گیلان : 6 شعر از حمیدرضا اقبال‌دوست