پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



استاد مهدی اخوان ثالث و من

  • مشاهده در قالب پی دی اف

به گمانم پاییز 1366 بود و پس از 6 سال وقفه، دومین مجموعة شعری من «روز بارانی» در دست چاپ که پسینگاهی بارانی به پیشنهاد استاد محمد حقوقی راهی منزل سرکار خانم سیمین بهبهانی شدیم. راه لغزنده بود و خواه ناخواه راه‌بندان که طی مسافت از رازان جنوبیِ بلوار میرداماد تا خیابانی در تهران‌پارس بسیار به درازا کشید.

میزبان مهربان نه فقط از استاد حقوقی که از منِ ناشناس و گمنام نیز با گشاده‌رویی استقبال نمود و من که در آن زمان 44 ساله بودم، برای اولین‌بار توفیق زیارت شاعرانی نامدار را یافتم که اغلب آثارشان را با وسواس زیر و زبر کرده بودم.

علاوه بر استاد اخوان که تکیده اما با چشمانی شعله‌ور پشت به پنجره و رو به در ورودی تالار بر صندلی‌یی درخود جمع‌شده بود، پیشکسوتانی چون آقایان محمدعلی سپانلو، حمید مصدق، جواد مجابی نیز جزو مدعوین بودند. همچنین هوشنگ حسامی روزنامه‌نگار و منقد و عباس صادقی (پدرام) نویسندة مجموعة «غزل‌خون». غیر از این‌ها خانواده‌های حمید مصدق و هوشنگ حسامی و یکی دو نفر دیگر هم حضور داشتند که نگارنده برای نخستین‌بار به دیدارشان نایل می‌آمد.

اندکی پس از ورود ما و احوالپرسی‌های متداول و پذیرایی اولیه، قرار براین شد که شاعران شعر بخوانند و به ترتیب از سمت چپ.

بعد از شعرخوانی بانو بهبهانی که با تأیید و تمجیدهای پیاپی و اغراق‌آمیز و طبیعتاً ناخوشایند عباس صادقی همراه بود، نامبرده به خرده‌گیری از شعر کسی پرداخت که تا چند لحظة پیش او را غزلسرای بی‌همتا و استاد بی‌مانند می‌نامید اما استاد اخوان مجالش نداد و با جمله‌یی به این مضمون راه بر یاوه‌گویی‌های او بست و مدعی را برسرجای خود نشاند «آخه عزیز جان! آدم که از شعر به قول خودت استادی بی‌مانند ایراد نمی‌گیره.»

بعد از خانم بهبهانی نوبت به مصدق رسید و از پی ایشان به مجابی و پس به سپانلو. بگذریم که گهگاه استاد اخوان به نجوا و ایما و اشاره دیگران را یادآور می‌شد که مراقب شُرب صادقی باشند و...

اگرچه سپانلو به هنگام شعرخوانی دیگران لبی تر می‌کرد و لقمه‌یی به دهان می‌یرد و خواه ناخواه با کارد و چنگال ظروف را به صدا درمی‌آورد، ولی وقتی که نوبت به ایشان رسید و شعر «نام تمام مردگان یحیی است» را که به زعم من نه‌تنها یکی از بهترین اشعار وی که یکی از بهترین سروده‌های دو سه دهة اخیر است قرائت می‌کرد، آن بزرگ خراسانی نه فقط گوش نمی‌داد بلکه با سخنانی زیر لبی و از این‌گونه «مجابی! مثِ اینکه بارون هنوز بند نیومده» یا «حسامی! لیوانت که خالیه.» دیگران را نیز از تمرکز و شنیدن بازمی‌داشت. و این رفتار چنان مرا حیرت‌زده و آزرده ساخت که از وصف آن عاجزم.

حال و هوا آن‌قدر سنگین و آزارنده شده بود که میزبان مهربان به قصد تلطیف آن رو به استاد گفت«اخوان! بهتر نیست که سپانلو در پایان‌بندی شعرش دستی ببرد.» و آن پیر خرابات در آمد که «سیمین جان! من گوش ندادم اما شعر من است که حساب و کتابی دارد و نمی‌شود حتی یک کلمه از آن را حذف یا جابه‌جا کرد. از شعر سپانلو چیزی برداری یا در آن بگذاری اتفاقی نمی‌افتد.»

دیگر غذا آماده بود و میز با سخاوت و ظرافتی خاص آراسته و حضار مترصد که از این تنگنا بگریزند. پس از صرف غذا آدم‌ها جابه‌جا شدند، سپانلو و صادقی از شرق به غرب تالار نقل‌مکان کردند و یکی به سمتی دیگر رفت که صندلی‌یی در کنار صندلی استاد اخوان بی‌صاحب ماند که ایشان به اشاره‌یی به نشستن بر آن دعوتم نمود. نزدیک که شدم دستی برگردنم انداخت و بوسه‌یی بر پیشانیم نشاند و با لبخند فرمود «نک دماغت که هنوز سرده»

حال نوبت من بود و استاد خواست شعر بخوانم و من که آخرین نسخه حروفچینی «روز بارانی» را به همراه داشتم، نخست شعری نیمایی را خواندم که آن ادیب و شاعر بزرگ خراسانی با دقت به آن گوش سپرد و دل، و قرائت مجدد آن را خواست. بنا به خواست آن بزرگوار شعرخوانی و دوباره‌خوانی‌ها و چندباره‌خوانی بعضی از قطعات ادامه یافت و همزمان با آن همنوشی عباس صادقی و سپانلو و تذکرات نجواگونة استاد که «این‌قدر به خورد این بابا ندهید.»

می‌خواستم که به پیشنهاد استادم محمد حقوقی پاره‌یی از اشعار آزاد (سپید) دفتر یادشده را بخوانم که صادقی با لحنی طنزآلود درآمد که «جای خوبی نشسته‌ای و شعرهای باب طبع استاد می‌خوانی» و افزود «در آخرین شعری که خواندی سکته‌هایی هست و...» و من در پاسخ تنها به این جمله اکتفا نمودم «آقای پدرام، در این‌جا اصلح‌تر و ارحج‌تر از بنده و شما بسیارند، بهتر نیست کار نقد و نظر را به اهلش وابگذارید؟»

بالاخره شعرخوانی من با همان منوال یعنی همراه با تأیید و تحسین استاد و دیگران و بازخوانی‌ها به آخر رسید و ساقی‌گری و پچپچه‌های سپانلو به ثمر که صادقی فرصت را مغتنم دانست تا برخیزد و رو به استادی با ان مایه و پایه نعره بکشد که «اخوان! خیال می‌کنی که هستی، خدایی؟» و بگوید «من برای امثال تو تَره هم خرد نمی‌کنم» و «...» اما طولی نکشید که آن سیاه مست از نفس افتاد و نقش بر زمین شد و ناگزیر میزبان رنجیده و آزرده‌خاطر آن نعش لایعقل را با اتومبیلی که تلفنی خواست روانة خانه کرد.

خیلی نگذشت که دانستم توجه ویژة آن رند خراسانیِ بسیار زیرک به من و سیاه‌مشق‌هایم بیش و پیش از هر چیز علاوه بر احترام به استادم محمد حقوقی که مرا به آن مجلس برده بود، استخفاف و تحقیر سپانلو بود، گیریم که سروده‌های منِ نوپا، بویژه اشعار موزون بی‌نقص و به سروسامانم نیز در این امر دخیل بودند.

تهران- شهرزيبا

4 بهمن 1392

 

نظرات  

 
0 #2 شادخواست 1393-03-05 04:39
سلام استاد احمدی
خاطره ای زیبا و در عین حال تلخی بود.
با اجازه پیوند دل و دیده شدید گرامی
نقل قول
 
 
+1 #1 حسن بیگلری 1393-02-15 02:58
حشرونشر بابزرگان جالبست امابعضی از بزرگان مانند اخوان که بعد از دهه طلایی چهل و بخصوص دراین اواخر بعلت نداشتن تریبون پر رونق در انزوا بود وهمینطور ب فشار اقتصادی ونداشتن تولیدات شعری دندان گیر ، غرور شکوهمند و متفنن اش آسیب دیده بود نظریه هایش در این اواخر از اعتبار کافی اعتبار کافی برخوردار نبود و کم و بیش سمت وسوی هذیان گویی داشت صحبتها وتوصیه استاد منشانه به اسماعیل خویی در سفر اروپایی و پرخاشگری متعصبانه نسبت به شاملو دررابطه با شاهنامه فردوسی و ضحاک وباقی قضایا هم همین حال و هوا را داشت. شاید بهتر باشد که اخوان را با اشعار کتابهای دهه سی و چهل اش بخاطر بیاوریم وموضوع عظمت و انحطاط کم و بیش همه را از نظر دور نداریم .
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید یادداشت : استاد مهدی اخوان ثالث و من