1 شعر از احسان احمدزاده

1

 

به يأس شير پيري رسيده‌ام

در يك بيشه مصنوعي

كه قبل از شكار

به زيبايي طعمه‌اش فكر مي‌كند

كه گرم آغوش ببر جواني

به پاييز لبخند مي‌زند

شوكا!

بی‌خیال این شهر

با تمام کافه‌های متروکش

بيا به جنگل برگرديم

به هجوم پروانه‌ها به بوسه

به لختيدنت زير باران...

«آخ!!! چقدر پير شدي بابا! موهات بر عكس روزگارم سفيد سفيد شده. كاش منو مث خار برادراي نديده‌ام مي‌ريختي تو فاضلاب. كاش اون شب تاريك قد اين روزها اينقد خسته بودم كه اصلاً به بهشت مادرم نمي‌رسيدم...»

شوكا!

نمي‌خواهم با توله ببرهايت ببينمت

من به خاطر تو به اين باغ وحش دل بسته‌ام

و پدرم شير غميگني‌ست

كه براي بچه گنجشك‌ها آواز مي‌خواند

و سوژه تازه حيات وحش شده است

بايد براي دردهايت

به درختان تازه پناه ببرم

و عكس خنده‌هايت را وقتي كه مي‌رقصيدي

با خودم به گور بکشم...

شوكا!

دلم براي ببر جوانت مي‌سوزد

كه شكل من عاشقت شده

شعر مي‌نويسد

مي‌بوسدت...