2 شعر از علی قراچه‌داغی

اسمی در این حدود

 

گفته بود

دست‌هایم خالیست

زیر گرمای زخم‌هایم     دست‌هایش را بریدند

تا خالی نباشد

هر چقدر

اسمم را روی کاغذ چال می‌کنم

اسمی متولد نمی‌شود تا بگویم

این من است

نه آن آدم برفی که در کودکیتان ساخته‌اید

تا می‌خواستید اسمش را برادر بگذارید

آب شد

با دهانی که زخم‌ها بازمی‌کنند

تا زمستان شرمنده شود

یا اینکه به بهانه آفتاب لباسم را بپوشم

کلاهم را بگذارم

برای شانه‌های که جای برف‌ها را گم کرده است

تو از دلیل‌هایت پایین نمی‌آیی

چه رسد

حرف از دست‌های گورکنی که فرستاده‌ای

تا بودنم را نقش‌قبر کند

شاید جوانی که پشت پنجره گم شد

از برادرتان باشد

نه اسمی در این حدود

 

 

2

 

مردی که حنجره‌اش

در باد سوخت

نگاه روزنه صبح بود

به بیداری اسب

فریاد نمی‌زنم

چشمانم آبی‌ست

با سکوت مه گرفته‌ای

که به هم آغوشی تو فکر می‌کند

با مشتی گیلاس باغ را به خانه‌ام بیار

دریچه‌ها خسته‌اند

دل‌تنگی سروها را

به موج داده‌ام

اما هنوز دریا جوان است

میان عطر و بوسه و تفنگ

 

گناه باران نیست

دست‌های خشکسالم بزرگ شده‌اند

چگونه، چرا

قفس حجاب مرگ می‌شود

از پریدن نفس

چگونه و چرایی نیست

چهره جوانم را برده‌ای دریا

چرا چگونه چرا