2 شعر از محمد قائمی

1

 

به تو که ختم نمی‌شود نه

به در سرم به مصادر منفی

 

به واسطه‌ی حروف نفی

در افعال واجب

شب را مچاله بیدارم و

روز را

با خط‌کش میلی‌متردار

به دچار مبتلایم

به چاره     چه کنم

از هر آویز محترمی ولو شدم

و هر کلاغی را که سفید     نشد

به دچارم که مشکل

به تو نه که ختم شود

به چرم تقلبی کیف‌ام

به کِیف تقلبی

 

بر بند خودکشی

تأمل خیس‌ام را

و تبصره‌ی تحمل‌ام

بر ژن‌های پدرم     آویزان

 

به نخ نخِ این سیگارها

که از تو نمی‌کشم     از درد

ننشین و در گوشم

از بودا و رابینز نریز

گوش راهی به معده ندارد

 

 

2

 

نمی‌نشیند این اخطارها به چشم

به نشانه     که رفته است.

 

بسته به ستون ساق‌ها

و خودش را،

و گیر کرده که فهمیدن را

بفهمد یا

بریزد به فنجان و تلخ

بریزد به ساحت حواس

و گیر کند که در نشانه

در حروف اضافه

و هی اضافه کند به ریتم

هی کِش دهد

کـِـش دهد کــِــش‌ش...

تا بستن به ستون ساق‌ها

تا خودش را

و گیر کند

گیر کند

و خلاصه شود

خلاصه

خلاصه‌تر

آنقدر...،

که خِلاص.

بسته به چشم‌هاش دارد البته

که کوره‌ی داغ را ببیند یا

باغ و راغ را ببیند یا

یا ببیند اخطار را

که نشانه به رفتن دارد

اشاره به سکوت